عکسهای ایرانی و خارجی و مطالب جالب

**اگر آمریکا و طرف‌های غربی بفهمند ایران کشور قوی‌ای است، دست از لجبازی برخواهند داشت**

عکسهای ایرانی و خارجی و مطالب جالب

**اگر آمریکا و طرف‌های غربی بفهمند ایران کشور قوی‌ای است، دست از لجبازی برخواهند داشت**

روضه قتلگاه شهید شیخ فضل‌الله نوری

روضه قتلگاه شهید شیخ فضل‌الله نوری

 

 

سرّ دار/1

 

زنده باد مجازات!

 

روی ایوان نظمیه، میرزا مهدی عموی بزرگ شما در نزدیکی های من بود، با او چندان فاصله ای نداشتم. وقتی که طناب دار کشیده می شد و آقا بالای دار می رفت دو مرتبه فریاد کشید: "زنده باد مجازات، زنده باد مجازات!" و دست می زد!

 

پس از این که آقا، جان تسلیم کرد، دسته موزیک نظمیه پای دار آمد و همان جا وسط حلقه شروع کرد به زدن. مزغون همین طور میان آن باد و طوفان می زد و مجاهدین با تفنگهایشان همین طور می رقصیدند.

 

آن وقتها وسط توپخانه یک طارمی تز تفنگ بود و در گوشه های این محوطه طارمی، چند ارابه توپ روی سکوهایی قرار داشت. ایوان نظمیه پر از ارمنی بود. میرزا مهدی هم میان همین‌ها بود. وقتی که موزیک راه افتاد، مخالفین و ارامنه ای که توی ایوان جمع بودند و کف می زدند و شادی می کردند، میراز مهدی را روانه کردند پایین؛ میراز مهدی از بالاخانه پایین آمد و داخل گارد یکی از توپهای جلوی نظمیه شد، گارد طرف جنوبی، این گارد چهار پنج متری با دار فاصله داشت. میراز مهدی داخل گارد توپ شد و از روی سکو شروع کرد به نطق کردن و بد گفتن، مردم هم دست می زدند. شنیدم که بعضی ها می گفتند: "شیخ فضله به درک رفت!" از بالای ایوان نظمیه یک کسی فریاد کشید و به مردم گفت: "همچنین دست بزنید که صدایش توی سفارت به گوشش برسه!" یعنی به گوش محمدعلی شاه.

 

در اثر تلاطم و طوفان که دائماً جسد را بالای دار تکان می داد، یک مرتبه طناب از گردن آقا پاره شد و نعش گُرپی به زمین افتاد!

 

تقریباً یک ساعت و نیم به غروب بود که عملیات شروع شد و آقا را به طرف دار حرکت دادند و تا پاره شدن طناب و افتادن جسد، اگر نیم ساعت سه ربعی طول کشید.

 

... ای داد و بیداد... یادم هست... خدا بیامرزد پدر شما را... یادم هست یک روزی با مرحوم حاج میراز هادی از میدان توپخانه می گذشتیم، پدرت رویش را به من کرد و گفت: "مدیرنظام! اینجا کجاست؟!" گفتم: "آقا شما که نبودید تا ببینید اینجا کجاست، من دیدم اینجا کجاست، اینجا همان جایی است که فجیع ترین جنایتها را به چشم خودم تماشا کردم!" پدرت گفت: "آنهایی که آن جنایت را کردند، کجا هستند؟!" گفتم: "آقا به چشم خودمان دیدیم چطور یکی به یکی همشان به غضب الهی گرفتار گردیدند: یکی درست سر سال آقا در همان دهه اول ماه رجب، توی خانه اش گلوله باران شد. یکی دیوانه شده بود، این یکی اهل محل خودمان بود، از زور فکر و خیال دیوانه شده بود و همش می گفت: شیخ فضل الله حق داشت، او بهتر از ما می فهمید، آمدیم سرکه بیندازیم شراب به عمل آمد. یکی، همان یپرمه، به تیر غیبی گرفتار شد. یکی که مهم بود، ازدو تا چشم کور شد. آن یکی هم که از همه مهمتر بود، با تفنگ شکاریش خودکشی کرد. عمارت خورشید هم که آتش گرفت! آقا خودمان به چشم خودمان دیدیم که بسیاری از مجاهدین دو آتشه کنار کوچه ها و خیابانها نشسته، گدایی می کردند. خودم به چشم خودم دیدم چند نفر از سران مجاهدین، همه دست و پا ناقص، توی همین میدان ارک نشسته بودند و رؤسایی را که رد می شدند به اسم صدا می کردند و می گفتند: کو آن پلو خورشت هایی که بنا بود در خانه های ما بیاورید و بدهید، آخر مگر نه ما همانهایی هستیم که شما را به این ریاست ها رسانیده ایم، به ما رحم کنید، اما کی اعتنایشان می کرد!

 

- از مدیر نظام پرسیدم: آیا شما یقین دارید که خود میرزا مهدی بود؟

 

- جواب: ای آقا اختیار دارید، من و میراز مهدی با هم بزرگ شده بودیم، چطور او را نمی شناختم؟!

 

- شما می گویید هوا منقلب شد و عکاسان نتوانستند عکسی بردارند، پس این عکسی که از دار شیخ نوری هست و او را بالای دار نشان می دهد، چیست؟

 

من چنین عکسی ندیده ام، اگر هست یقیناً بعد درست کرده اند.

 

حمله به جنازه!

 

جنازه را آوردند توی حیاط نظمیه- مدیر نظام می گوید- مقابل در حیاط روی یک نیمکت بی پشتی گذاشتند. اما مگر ول کردند؟! جماعت کثیری مجاهد و غیرمجاهد از بیرون فشار آوردند و ریختند توی حیاط. محشری بر پا شد. مثل مور و ملخ از سر و کول هم بالا می رفتند، همه می خواستند خود را به جنازه برسانند؛ دور نعش را گرفند؛ آن قدر با قنداقه تفنگ و لگد به نعش آقا زدند که خونابه از سر و صورت و دماغ و دهنش روی گونه ها و محاسنش سرازیر شد. هر که هرچه در دست داشت می زد؛ آنهایی که دستشان به نعش نمی رسید، تف می انداختند.

 

در اثر این ضربات همه جوره و همه جانبه، جسد از روی نیمکت همین طور به رو به زمین افتاد... به همه مقدسات قسم که در این ساعت گودال قتلگاه را به چشم خودم دیدم (در این وقت چشمان مدیرنظام پر از اشک شد و با صدایی بغض آلود گفت) من از ملاحظه شما خودداری می کنم وگرنه همین حالا هم دلم می خواست زار زار گریه بکنم... ازدحام جمعیت دقیقه به دقیقه زیادتر می شد... پناه بر خدا، پناه بر خدای بزرگ... حالا می خواهم یک چیزی بگویم که از گفتنش راستی راستی خجالت می کشم، اما چه کنم، چیزی را که به چشم خودم دیده ام باید به زبان خودم بگویم. آرزویم همیشه این بود که روزی مشاهدات آن روز خود را بگویم و یک کسی بنویسد. خدا را شکر که این آخر عمری به آرزوی خود رسیدم و این خاطره ها را با خودم به گور نمی برم، اما باز هم از تمام مسلمانها معذرت می خواهم که این کلمات زشت را بر زبان می آورم، از اسلام و اهل اسلام معذرت می خواهم. وظیفه من این است که بگویم آنچه را که آن روز بوده ام و دیده ام... ازدحام جمعیت دقیقه به دقیقه زیادتر می شد. و تف و لگد و حملات مجاهدین و مردم بر جنازه بیشتر که یک مرتبه دیدم یک نفر از سران مجاهدین، مرد تنومند و چهارشانه ای بود، وارد حیاط نظمیه شد.

 

مردم همه عقب رفتند و برای او راه باز گردند. من او را نشناختم، غریبه بود، اما مجاهدین خیلی احترامش می کردند. جلو آمد و بالای جنازه ایستاد، این بی حیا هنوز نرسیده، جلوی همه دگمه های شلوارش را بازکرد و روبروی این همه چشم شرُ شُر به سر و صورت آقا...! این سرگذشت ها را یک روزی برای یکی از علمای زنجان نقل می کردم، مثل عزای حسین های های گریه می کرد. به اینجا که رسیدم از حال رفت و گفت: "مدیرنظام! دیگه نگو، دیگه نگو!"

 

ازدحام مردم دم به دم زیادتر می شد و دیگر توی حیاط جای سوزن انداختن نبود. پس از این همه کارها تازه آقای احمد علیخان، معاون یپرم، دریچه بالاخانه را باز کرد و به من دستور داد: "جمعیت را از حیاط بیرون کن!" جواب دادم که: "این کار از عهده من خارج است!" آن وقت از بالا چند نفر مجاهد مسلح فرستادند و جمعیت را تماماً از بالا چند نفر مجاهد مسلح فرستادند و جمعیت را تماماً از حیاط بیرون کردند. در حیاط را بستم. توی حیاط فقط من ماندم و تقی خان مزغان چی، یساول دسته موزیک نظمیه با لباس رسمی اش. به تقی خان گفتم: پای این مسلمان را بگیرد تا بلند کنیم و بگذاریم روی نیمکت؛ او پاها را گفت و من شانه ها را گرفتم و گذاشتیم روی نیمکت. آقا یک قبای سفید کتان تابستانه ای تنش بود؛ یک چادر نماز راه راه، یک راه سفید یک راه سیاه، از زیر روی شکم و کمر آقا بسته بود. چند بار گفتم که آقا این روزها مریض بود؛ این چادر نماز در این کش و واکش ها باز شده بود؛ آن را از کمرش کشیدم و باز کردم و پهن کردم روی نعش آقا. در این اثنا در حیاط را زدند. گفتم "وازنمی شه!" ولی فوراً از بالاخانه که محل سکونت و اجتماع رؤسای نظمیه بود، به من دستور دادند: "واکن!" وا کردم. یک مردی با لباس مشکی وارد شد، عصا به دست، مقابل سر آقا ایستاد؛ با عصار چادر نماز را از روی آقا پس زد و همین طور که تماشا می کرد به ترکی فحش نثار آقا می کرد. این شخص شارژدافر سفارت عثمانی بود؛ او هم رفت!

 

ضمناً این را هم بگویم که چون روز کشیک من بود و نمی خواستم مورد سوءظن مجاهدین واقع شوم و خواهی نخواهی به من مظنون هم شده بودند، این بود که تا می توانستم با کمال دقت و جدیت دراین ساعات انجام وظیفه و حفظ ظاهر می کردم تا بهانه ای به دست آنها ندهم. خلاصه کم کم هوا تاریک می شد و جمعیت هم پراکنده می شدند. کم کم مردم همه رفتند.

 

توپخانه خلوت شد. هیچ کس جز من و مأمورین نظمیه نماند. فضای توپخانه و نظیمه را سکوت نحسی فراگرفته بود. چراغهای نفتی این گوشه آن گوشه سوسو می زد؛ همه جا بوی مرگ می داد. من مشغول انجام کارهای خودم بودم تا ساعت چهار از شب رفته. ساعت چهار بود که تلفون زنگ زد؛ رفتم پای تلفون و گوشی را ورداشتم. از خانه یپرم بود، به من از طرف یپرم تلفوناً ابلاغ کردند که جنازه شیخ فضل الله را تحویل بستگانش بدهید. جواب دادم این امریه را نمی توانم با تلفون بپذیریم، ابلاغ کتبی لازم است. جواب دادند بسیار خوب، همین الآن. طولی نکشید که فولادی که جوانی بیست و پنج شش ساله بود با درشکه دم در نظمیه پیاده شده، من آنجا ایستاده بودم؛ فولادی دست چپ و راست یپرم بود. ضمناً بگویم که این فولادی یک مرتبه با چهار نفردیگر قصد ترور حاج شیخ را داشته اما موفق نشده بود. این همان سرهنگ فولادی است که پهلوی او را به جرم توطئه تیرباران کرد! این هم از این یکی!

 

تحویل جنازه

 

فولادی به من ابلاغ کرد که حسب الامر سردار یپرم خان، جنازه را بدهید بستگان شیخ ببرند. گفتم تا خود شما حاضر هستید باید این امریه اجرا شود، در حضور خود شما. او ایستاد، همان بیرون، تو نیامد. سه نفر از بستگان شیخ شهید و سه نفر از نوکرهایش توی آن ظلمت توپخانه در گوشه ای با یک تابوت، منتظر تحویل جنازه بودند. این شش نفر یکی مفتاح بود نوه عمری آقا، یکی محمدعلی برادر آقا، یکی یحیی نوکرش، یکی هم همان نادعلی که آقا مهرهایش را پیش از شهادت جلویش انداخت، اینها بودند، دو نفر دیگر را یادم نیست. من برندگان جنازه را صدا کرده و با هم وارد حیاط نظمیه شدیم تا جنازه را تحویل ایشان بدهم. چراغی دستی آنجا سوسو می زد. لااله الا الله، دیدم که اصلاً نه نیمکتی هست و نه جنازه ای، لااله الاالله، جنازه چه شد؟! وقتی که گشتیم دیدیم جنازه را برده اند و کنار دیوار غربی حیاط انداخته اند، لخت لخت، فقط یک شلوار برای او گذاشته بودند و همین همه لباسهایش را، چادر هم روی همه، برده بودند. آقا لخت و عور آن گوشه، همین طور افتاده بود و اثری هم از آثار نیمکت نبود، لااله الا الله.

 

جنازه را در تابوت گذاشتیم و از حیاط بیرون آوردیم. ساعت پنج از شب رفته بود. شهر اکیداً غدغن و شدیداً تحت کنترل بود. هیچ کس حق نداشت شب بیرون بماند. آمد و رفت، اسم شب لازم داشت. فولادی، دو نفر مجاهد همراه جنازه کرد و به ایشان دستورداد: "این جنازه را با این اشخاص می برید و غسل و مسلش را که دادند، هرکجا خودشان خواستند با ایشان می روید و شبانه دفن می کنید و آن وقت این حضرات را به خانه شان می رسانید و خودتان برمی گردید نظمیه.

 

صبح شد. ساعت 9 کشیک من تمام شد. کشیکم را تحویل دادم و به منزل رفتم. دلم می خواست برای خبرگیری به خانه آقا بروم ولی روز بود و مرا می دیدند، ترسیدم که بروم. آن روزها پرنده دور و ور خانه آقا پر نمی زد، همه می ترسیدند. این همان خانه ای بود که همیشه ملاجأ الانام بود! گذاشتم تا شب شد. شب که شد در تاریکی شب از آن عقب توی دالان رفتم و در حیاط کوچک را زدم. در را باز کردند و تو رفتم، خدمت حاج میرازهادی رسیدم و از قضایای دیشبش پرسیدم. حاج میرزا هادی برای من این طور نقل کرد که دیروز غروب، خانک یک کاغذ برای عضد الملک نوشت؛ مضمون کاغذ این بود: "آخر کار خودتان را کردید، حالا لااقل جنازه ما را به ما تحویل بدهید!" این کاغذ را توسط شیخ خیرالله به دربار پیش عضدالملک فرستادیم. عضدالملک به شیخ خیرالله پیغام داده بود که: "من همین الآنه از واقعه خبردار شدم، از من پنهان کرده بودند و نگذاشتند من از قضیه خبردار شوم، چشم، فوراً برای تحویل جنازه اقدام می کنم."

 

یکی دو ساعت می گذرد، هیچ خبری از ناحیه او نمی شود؛ خانم دلواپس شده دوباره یک کاغذ دیگری باز به توسط شیخ خیرالله برای او می فرستد. عضدالملک جواب می دهد: "تا به حال که هرچه کوشیده ایم، به جایی نرسیده ایم، یپرم از تحویل جنازه استنکاف می کند ولی معذلک مشغول اقدام هستیم."

 

تا سه ساعت از شب گذشته باز هیچ خبری نمی شود. باز خانم برای دفعه سوم یک کاغذ دیگری توسط شیخ خیرالله به عضدالملک می نویسد. این کاغذ سومی موقعی به دست عضدالملک می رسد که مطابق معمول از دربار بر می گشته. وقتی که می خواسته جلوی خانه اش در خیابان جلیل آباد از کالسکه پیاده شود، این کاغذ سوم را شیخ خیرالله به دست او می دهد. عضدالملک وارد هشتی خانه اش می شود، پسر کوچکش با او بوده؛ اطرافیانش هم دور و ورش ایستاده بودهاند. کاغذ خانم را به دست پسرش می دهد و می گوید برای این کار یک فکری بکن. پسرش جواب می دهد از غروب تا به حال هرچه لازمه اقدام بوده است، کرده ایم. یپرم نعش را نمی خواهد بدهد، دیگر چه داریم که بکنیم؟! سرهنگی که معمولاً ملتزم رکاب نایب السلطنه بوده، پیشنهاد می کند که اگر اجازه بدهید من شخصاً بروم و یپرم را ببینم، شاید بتوانم او را راضی کنم. عضدالملک از این پیشنهاد خوشحال می شود و می گوید برو، به امان خدا!

 

خانه یپرم در شمال خیابان اسلامبول بود. سرهنگ به خانه او می رود؛ پیغام عضدالملک را به او می رساند و برای تحویل جنازه اصرار می کند. یپرم باز سرسختی کرده، می گوید: "این لاشه باید سوزانده شود."

 

اما سرهنگ یک حرفی به او می زند که در او مؤثر واقع می شود. سرهنگ به یپرم می گوید: "امروز مسلمانها همه مست و خواب هستند ولی طولی نخواهد کشید که همه هوشیار و بیدار خواهند شد، آن وقت این عمل شما که امروز رئیس نظمیه هستید یک کینه بزرگی از ملت ارامنه در دل مسلمانها که اکثریت این مملکت را درست می کنند، خواهد انداخت که ابداً به صلاح ارامنه نیست، دیگر خود دانید!"

 

یپرم یک فکری کرده، می گوید: "بسیار خوب... به نظمیه تلفون کنید که لاشه را به صاحبانش رد کنند!" (در این موقع بوده که از منزل یپرم مرا- مدیرنظام می گوید- در نظمیه پای تلفون خواستند) سرهنگ، مظفر و فیروز برمی گردد و این مژده را به عضدالملک می دهد. عضد الملک هم فوراً به ما اطلاع می دهد که بفرستید و نعش آقا را از نظمیه تحویل بگیرید. ساعت چهار، چهار و نیم از شب رفته بود. ما هم از آن شش نفر را با تابوت فرستادیم که شما نعش را تحویل دادید.

 

پس از اینکه نعش را از نظمیه حرکت دادند- مدیر نظام از قول حاج میراز هادی می گوید- وسط خیابان جلیل آباد تابوت می شکند. آن را به زمین می گذارند و نادعلی با شال خود آن طناب را پیچ می کند. تابوت را از درب سرگذر وارد حیاط خلوت کردند. دو مجاهد را در یکی از اطاقهای این حیاط خلوت جا دادیم و یکی از آدمها را گماشتیم تا از ایشان پذیرایی کند، خلاصه سرشان را گرم کند. جسد را از حیاط خلوت وارد حیاط بزرگ کرده، از آنجا به حیاط خلوت دوم که درب حمام سرخانه در آن باز می شد بردیم؛ به اندرون سپردیم که بنا بر دستور نظمیه دخترها نباید سر جنازه پدر بیایند و کمترین صدایی از خانه نباید بلند بشود که کار خطرناکی است.

 

شیخ ابراهیم نوری از شاگردان و بستگان مرحوم آقا که در مدرسه یونس خان، عقب خانه حجره داشت، حاضر شد جنازه را غسل بدهد. جنازه را به حمام بردیم؛ او غسل می داد و من کمکش می کردم.

 

پنهان نمودن جنازه در خانه شیخ

 

غسل دادیم و خلعت کردیم و آن را بردیم و در اطاق پنج دری میان دو حیاط کوچک پنهان نمودیم. آن وقت آمدیم سر تابوت؛ تابوت را با سنگ و کلوخ و پوشال و پوشاک خوب پر و سنگین کردیم، به طوری که صدا نکند و یک لحافی هم تا کرده، روی آن کشیدیم؛ بعد من- حاج میرزاهادی می گوید- یک کاغذی برای متولی سر قبر آقا که از مریدان بود نوشتم، به این مضمون: "نعش پدرم را برای شما فرستادم؛ از آقایان مجاهدین در حجره خود پذیرایی شایسته بنمایید. دستور بدهید جنازه را ببرند و در قبرستان دفن کنند و صورت قبری بسازند، آن وقت تابوت را به مجاهدین برگردانید تا به معیت همراهان به خانه برگردند."

 

کاغذ را با سفارشاتی به دست یکی از آدم ها دادم؛ مجاهدین را صدا کردیم و تابوت قلابی را با ایشان به سر قبر آقا فرستادیم؛ متولی که قضیه را فهمید و به او فهمانیدند، عیناً به مضمون کاغذ عمل کرد. مجاهدین با تابوت خالی و با مشایعین به خانه برگشتند بعد خودشان رفتند نظمیه و گزارش کفن و دفن را دادند.

 

امروز صبح اوسا اکبر معمار را آوردیم و درهای اطاق پنج دری را که نعش آقا را دیشب در آن گذاشته بودیم، تیغه کردیم و رویش را گچ کاری نمودیم.

 

روزها می گذشت. این چیزی نبود که پنهان بماند. کم کم مردم فهمیدند که نعش شیخ نوری در خانه اوست. صبح تا شب همین طور می آمدند و توی دالان، پشت دیوار، فاتحه می خواندند و می رفتند. کم کم سر و صدای بدخواهان بلند شده بود و از گوشه و کنار پیغام می دادند: "امامزاده درست کرده اید؟!"

 

هجده ماه از شهادت شیخ گذشته بود. معلوم نیست چه نوع حالت سیاسی پیش آمده بود که بازاریها به خیال می افتند بیایند و امانت را بشکافند و جنازه را برداشته، دور شهر بیفتند و وا اسلام، واحسینا!" راه بیندازند، البته پیراهن عثمان برای مقصد خودشان! باری دو خطر در کار بوده، یکی اینکه دولتی ها ناگهان بیایند و جنازه را در آورده، به هرکجا که دلشان می خواست، ببرند و دیگر خطر بازاریها و تظاهرات احتمالی ایشان، این بود که پدر من به فکر می افتد جنازه را از خانه خارج کرده، به قم بفرستد، محرمانه!

 

حمل جنازه به قم

 

حاج میراز عبدالله سبوحی واعظ می گوید: "یک روز زمستانی بود که خانم مرا خواند؛ خدمتشان رسیدم، دیدم دختر حاج میراز حسین نوری زار زار گریه می کند. گفتم خانم چه شده؟! گفت دیشب مرحوم آقا را خواب دیدم که خیلی خوش و خندان بود ولی من در همان عالم خواب گریه می کردم، آقا به من گفت: "گریه نکن، همان بلاهایی را که سر سید الشهدا آوردند، سر من هم آوردند. اینها می خواهند نعش مرا دربیاورند تا درنیاورده اند زود آن را به قم بفرست." حالا شما را خواسته ام تا با حاج میراز هادی کمک کنید و نعش را هرچه زودتر از این شهر بیرون بدهیم و به حضرت معصومه بفرستیم."

 

این بود که همان شب، آقا حسین قمی و پسرش آقا نوری را خبر کردیم و با حضور خانم و حاج میراز هادی و حاج میرزا علی اکبر محرر، صندوقه را شکافتیم و نعش را درآوردیم.

 

با اینکه دو تابستان از آن گذشته بود و جایش هم نمناک بود، معذلک جسد پس از هجده ماه همانطور تر و تازه مانده بود. جایش نمناک بود، برای اینکه پشت کوچه جوی آب بود. فقط کفن کمی زرد شده بود. این بود که به دستور خانم دوباره کفن کردیم و نمد پیچ نمودیم و همان شبانه آن را از ته دالان و راه سرتون، به مسجد یونس خان که پشت خانه بود، بردیم. شب آنجا بود. صبح به اسم یک طلبه ای که مرده آن را با درشکه به امامزاده عبدالله بردیم؛ در امامزاده عبدالله، شب آن را در حجره ای قرار دادیم و شیخ علی اکبر قاری را بالای سر او برای قرائت قرآن گذاشتیم. شب یک نفر ناشناس برای شیخ علی اکبر نان و تخم مرغ و چوب سفید برده بود، زمستان بود.

 

صبحش جنازه را روی سقف دلیجانی گذاشتیم و به طرف حضرت معصومه(س) حرکت کردیم.