نام ها را ردیف می کنم از نخبگان و صاحب منصبان و رؤسا و علما و خبرگان و شهرگان و بزرگان. و می شمارم یکایک. از صاحب منصبان دیروز و امروز و علما تا صاحبان رسانه و تریبون. تک تک نامشان را می نویسم. به تردید می افتم. نام ها را خط می زنم. فکر می کنم حق مطلب ادا نمی شود. باز نام ها را می نویسم و... باز خط می زنم. اول مطلب و این همه خط خوردگی؟! باز برمی گردم اول مطلب و دوباره نام رجال را یکایک ردیف می کنم، این بار در خلوت ذهن. یک... دو... سه... ده... بیست... صد... دویست... هزار... دو هزار. می پرسم از خود: کدام اینها از یاران خاص حضرت بقیه الله الاعظم(عج) هستند و کدام نه؟ کدام حق خبرگی و نخبگی را به جای می آورند و کدام توفیق پیدا نمی کنند؟ شما هم در دفتر دل خود یا روی کاغذی نام این نخبه ها و رجال و خبره ها را ردیف کنید تا پرسش خویش را به غایت برسانیم. زاد روز ذخیره بزرگ الهی(عج) در پیش است و حق داریم از همدیگر بپرسیم که چه قدر مهیا و چابکیم برای روز موعود. حق است بپرسیم که چرا آن روز آخرالزمانی این قدر به تأخیر افتاده است؟ گریبان نخبگان در این هزاره دور و درازی که گذشت، گیر است. که چه کردند و چه نکردند. چه گفتند و چه نگفتند که نجات مستضعفان این قدر دیر و دور شد؟ ماجرا؟ چه گذشت؟ ماجرا چه بود که آفتاب امامت و سبب اتصال آسمان و زمین- این تبعیدگاه نسل آدم- در پس ابر غیبت نهان شد و نهان ماند؟ حق مستضعفان جهان است که گریبان نخبگان هزاره اخیر را بگیرند و بپرسند چه کردید که وعده «ونرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض» هزار سال به تأخیر افتاد؟ با کدام جواز و حجت؟ نام ها را ردیف می کنم دوباره. با یکایکشان همراه می شوم. شما هم بیایید! می رویم تا کنار علی بن ابیطالب(ع)، آنجا که عمرو بن الحمق خزاعی ایستاده و از عمق جان می گوید «اطاعت تو را چنان واجب می دانم که اگر امر کنی با پنجه هایم کوه را بکنم یا با دلوی آب دریایی را بکشم و خالی کنم، چنان خواهم کرد». می شنویم من و تو و آن رجل نامداری که با او تا کنار مولا رفته ایم. امیر مؤمنان دعا می کند عمرو را و غمگنانه می گوید «یا لیت لی مئه مثلک. کاش 001 نفر مثل تو داشتم» و نداشت. نداشت که چند روز قبل از رسیدن روز بزرگ ضربت خوردن و رستگار شدن، به خطبه ایستاد و مردم را به جهاد فراخواند. مجاهدت را ستود و بر موج کلام اوج گرفت. و باز، دید اغلب اینها که هاج و واج می نگرند همان ها هستند که به درستی درباره شان فرمود «صبحگاهان شما را برای جهاد راست می کنم، شامگاهان همچون کمان قدخمیده به سوی من باز می گردید». کوه صبر، بغضش ترکید. مثل ابر بهاری گریست آنجا که یاد یاران پاکباخته و شهیدش را کرد. یاد عمار، یاد ابن تیهان و یاد خزیمه بن ثابت. آه خزیمه! چه سنگین است فقدان تو. به یاد آورد آن روز را که پیامبر رو به خزیمه کرد و پرسید خزیمه! آیا شهادت می دهی من این مرکب را از آن مرد که فروخته اما انکار می کند، خریده ام ؟ خزیمه عرض کرد من آن روز نبودم اما دانستم و شهادت می دهم که مرکب را خریده ای و چگونه شهادت ندهم، حال آن که بر رسالت و بعثت تو ایمان آورده و شهادت داده ام. و شد «ذوالشهادتین»، کسی که شهادت او به اندازه شهادت دو مؤمن عادل می ارزد. حق داری علی! تو بودی که به مؤمنانی چون عمرو ابن الحمق و خزیمه بن ثابت و سلمان و مقداد و ابوذر و عمار، فدیه دادن و فدا شدن و پاکبازی را آموختی. تو با عمل خود، اوصاف پارسایان را نمایاندی پیش از آن که بر زبان آری و بگویی «ارادتهم الدنیا و لم یریدوها و اسرتهم ففدوا انفسهم منها. دنیا آنها را طلبید و آنها هرگز اراده او را نکردند. و آنان را به اسارت گرفت، پس جان های خود را برای آزادی از این اسارت فدیه دادند و فدا کردند». آن روز که رسول خدا(ص) فرمان الهی برای هجرت به مدینه را با تو بازگفت و شرط آن را خفتن تو بر بستر پیامبر اعلام کرد، نپرسیدی جان من چه می شود. فقط با نگرانی عرض کردی ای رسول خدا اگر من در بستر شما بخوابم، به سلامت به مدینه می رسید؟ و چون آری پیامبر را شنیدی با شیدایی تمام عرض کردی «أمض لما امرت فداک سمعی و بصری و سویداء قلبی. انجام بده آنچه مأمور شدی، فدای تو گوش و چشم و عمق دلم». بیخود نبود نزول این آیه که «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رئوف بالعباد». اگر مردش باشیم می شود من و تو و نامداران، با سهل بن حسن خراسانی همراه شویم که محضر امام صادق علیه السلام رسید و عرض کرد «صد هزار از پیروان شما با شمشیر آخته آماده دفاع هستند، چرا برای گرفتن حق خود قیام نمی کنید». اما شاید به جای سهل بن حسن، من و تو و آن رجل نامدار را خطاب کردند و فرمودند «برخیز و در آتش شعله ور تنور داخل شو!». آنجا هارون مکی می خواهد که چون سهل بن حسن بهانه نیاورد و نگوید «مولای من درگذر» بلکه در آتش رود ابراهیم وار. و شگفتا از آیین محمدی(ص) و علوی که ابراهیم می پروراند. نام ها را ردیف می کنم دوباره. بزرگوار! جان نه، مال نه، از عقده ای یا هوسی بگذر، یا از تصمیمی برگرد، قرآن خدا که غلط نمی شود. چرا طعمه سر قلاب شیطان باشی؟! چرا بهانه اختلاف و نزاع شوی؟ یا چرا در برابر فتنه سکوت کنی تا ویروس آن واگیر شود؟ آن که تو را می راند خرد و تقواست یا هوس و هیجان و خشم و خواسته؟ سکوت و فریاد و گفتن و نگفتن و رفتار تو اسباب الفت می شود یا باعث اختلاف؟ اگر دومی است بخواهی یا نخواهی، به سنت تاریخ، آلت دست مستکبران و طواغیت و شیاطین شده ای که خداوند پیش از بشارت ظهور منجی موعود و حاکمیت مستضعفان فرمود «فرعون روی زمین استکبار ورزید و اهل آن را گروه گروه قرار داد و آنها را به استضعاف کشید». بزرگوار! برنامه مستکبران امروز را برای حزب حزب و پراکنده کردن ملت ایران و از هم پاشاندن عزت و اقتدار او نمی بینی؟! تو در کجا ایستاده ای، جایی از این برنامه یا در برابر آن؟ چشم به انگشت اشاره مقتدا داری یا بی محابا، خود را به تلاطم هیجان و هوا و خشم و خواسته سپرده ای تا کدام ورطه تو را در کام کشد؟ تعصب باطل و تکبر و تفرقه و پس از این همه، جستن نجات؟ ایثار آن هم از جنس ایثار (برگزیدن) باطل به حق؟! معامله دو سر زیان در نهایت کیاست و فرزانگی و هوش؟ دست به دامن مقتدای مؤمنان(ع) می شویم و از او روشنای راه و باطل السحر دشمنان در کمین نشسته می جوییم. او که هرگز از ترفند و توطئه شیطان بزرگ غافل نماند: «فعدوا لله امام المتعصبین. دشمن خدا (شیطان) امام متعصبان است و پیشاهنگ متکبران، او که بنیان تعصب را گذاشت... آیا نمی بینید خداوند او را به خاطر تکبرش چگونه خوار و کوچک کرد و به خاطر برتری جویی اش به زیر کشید... پس عبرت گیرید از آنچه خدا با ابلیس کرد آنجا که عبادت طولانی و کوشش فراوان او را نابود کرد درحالی که شیطان 6 هزار سال- از سال های دنیا یا آخرت معلوم نیست- خداوند را عبادت کرد اما با ساعتی که تکبر ورزید، خداوند او را از بهشت بیرون کرد... پس بندگان خدا بپرهیزید که شیطان شما را به درد و بیماری خود مبتلا گرداند و با بانگ و صدای خویش شما را برانگیزاند و از جای بجنباند و سوارگان و پیادگان خود را بر شما کشاند. به جانم سوگند! که تیر تهدید را برایتان در کمان گذاشته و شما را نشان کرده و از نزدیک بر شما افکنده... پس بر او بخروشید و در دفع او بکوشید. به خدا سوگند او به اصل شما فخر فروخت و گوهر شما]گل[ را پست تر از گوهر خود ]آتش[ شمرد و به تبارتان حمله آورد... پس آتش عصبیت و تعصب را که در دل هایتان نهفته، خاموش سازید و کینه های جاهلیت را براندازید که این گونه حمیت و تعصب در مسلمان از آفت شیطان است.]چاره چیست؟[ تاج افتخار فروتنی بر سر نهید و گردن فرازی را زیر پا افکنید و تکبر را از گردن هایتان فرود آورید و فروتنی و افتادگی را همچون مرزی میان خود و دشمن بشمارید... بپرهیزید از کارهایی مانند کینه هم در دل داشتن و تخم نفاق در سینه کاشتن و از هم بریدن و دست از یاری یکدیگر کشیدن که پیشینیان شما را شکست و نیرویشان را گسست... همانا رشته اطاعت را از گردن گشادید و به داوری های دوران جاهلیت رضا دادید. در دژ خدایی که پیرامونتان بود رخنه نهادید. همانا خداوند سبحان به جماعت این امت منت نهاد و به الفت، آنان را با یکدیگر پیوند داد تا در سایه آن بیارمند و در پناه آن ایمنی یابند... و بدانید که پس از هجرت و ادب آموختن از شریعت، به خوی بدویت و جاهلیت بازگشتید و پس از پیوند دوستی و موالات، دسته دسته و حزب حزب شدید... اگر شما به غیر اسلام پناه بردید، کافران با شما پیکار خواهند کرد پس نه جبرئیل بماند و نه میکائیل و نه مهاجران و نه انصار که شما را یاری کنند» (خطبه 291 نهج البلاغه) الله اعلم حیث یجعل رسالته. خداوند داناتر است به این که رسالت خویش را کجا قرار دهد. ما گوهر ولایت را این روزها و ماه ها تابناک تر یافتیم و به اطمینان پس از ایمان رسیدیم. ما مقتدای از جان گرامی تر را دیدیم که چگونه- در همین روزگار طوفانی و پرآشوب خاورمیانه که ترس در جان بسیاری افتاده بود- پشت مستکبران را لرزاند و هم او را دیدیم که در میان جبهه خودی چگونه با شفقت و رحمت و مدارا و شکیبایی رفتار کرد. بسا که اغلب ما به جای او از دیدن برخی خودرأیی ها و لاابالیگری ها و گردن کشی ها از کوره دررفتیم و به خشم آمدیم اما او را چونان پدری مهربان یافتیم که با فرزندان خطاکار امت از طیف های گوناگون چگونه با مهر و محبت و اغماض و رأفت رفتار می کند. خدا داناتر بود که امانت سنگین ولایت را بر شانه استوار چه کسی بگذارد. مقتدای عزیزتر از جان ما، همین هفته ها و ماه ها یکبار دیگر طلوع کرد و تابید. ره صدساله که نه، آسمان تا آسمان فاصله را به خروشیدن ها- آنجا که باید- و فرو خوردن غصه و پای خدا نوشتن ها- آنجا که شاید- پیمود. «صبرت و احتسبت حتی اتیک الیقین». ولی ما می مانیم و مستضعفان چشم به راه و آن چند هزار نام نامداران که ردیف کردیم و خط زدیم. خط زدیم و دوباره نوشتیم و دوباره خط زدیم. خدا کند در فهرست یاران صاحب دوران «عج» از قلم نیفتاده باشند یا نامشان خط نخورده باشد. «به کار آیید و بکوشید- خدایتان بیامرزد!- براساس نشانه های روشن که راه روشن، شما را به خانه آسایش و سلامت می خواند درحالی که هنوز در خانه ای هستید که به خاطر فراغت و مهلت می توانید خداوند را خشنود سازید. و هنوز نامه های عمل، گشوده و قلم هایی که باید بنویسند به کارند و بدن های شما تندرست و زبانتان در گفتن آزاد است و توبه شنیده و عمل پذیرفته می شود» (خطبه 49 نهج البلاغه) شیعه آل محمد(ص) را با سرکشی و گردن کلفتی چه کار آنجا که امام زین العابدین علیه السلام بفرماید «خداوندا به تو پناه می برم از جنبیدن حرص و تاختن غضب و غلبه حسد و ضعف شکیبایی... اللهم و هذه رقبتی قد ارقتها الذنوب. خدایا این گردن من است که خطاها و گناهان آن را باریک ساخته، پس بر محمد و خاندان او (ص) درود فرست و گردنم را به بخشش خود رها کن از این گناهان»./font> | |