خبرگزاری فارس: در آنجا شاید اگر برادر تنی انسان روی زمین میافتاد، برادرش او را میگذاشت و لااقل جان خود را نجات میداد. حال پیش خود حساب میکنم که حسین علم الهدی و محسن غدیریان و جمال که در پشت آن تپه ماندند و ما را روانه کردند که ما نمانیم، آنها چه کسانی بودند و ما چه افرادی هستیم.

به گزارش خبرنگار "سرویس فضای مجازی " خبرگزاری فارس، 16 دی سالروز شهادت شهدای هویزه است؛ شهدای پاک و مطهری که جزو دانشجویان خط امام(ره) بودند و اقداماتشان، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و در تسخیر لانه جاسوسی آمریکا سمبل مبارزات جنبشهای دانشجویی در کشور به شمار میرود.
دانشجویان پیرو خط امام(ره) بعد از آغاز جنگ تحمیلی نیز با لبیک به پیر و مقتدای خود در جبهههای جنگ حق علیه باطل حاضر شده و با رشادتهای خود برگ زرین دیگری در کارنامه دانشجویان ایرانی به ثبت رساندند.
به بهانه این روز و برای گرامیداشت یاد و خاطره شهدای هویزه نگاهی هر چند گذرا به تاریخ آن دوران میکنیم تانکند که دانشجویان امروز حاضر در سنگر دانشگاه فراموش کنند که آرامش امروز آنها حاصل خون انسانهایی است که خود را برای آرمانهای اسلام و انقلاب فدا کردند.
نوشته زیر، نگاهی هرچند گذرا به حماسه دانشجویان پیرو خط امام(ره) در شانزدهم دی سال 1359 است:
...ما محاصره شده بودیم، هیچ راه فراری نداشتیم و هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم. یکی از بچهها آر.پی.جی. داشت، ولی گلوله آن را نداشت. بچه ها با ژ-3 و کلاش به تانکها تیراندازی میکردند و مانع از آن میشدند که کسی سرش را از تانک در بیاورد. همگی ناامید بودیم حتی یک درصد هم امکان نجات به خودمان نمیدیدیم.
بچهها هنوز داشتند از امتداد جاده که جلو رفته بودند بر میگشتند، عدهای دولا دولا و بیشتر سینه خیز داشتند، میآمدند. هیچ کس نمیدانست چکار بکند، هیچ کاری هم نمیتوانستند بکنند، همگی مرگ را چند قدمی خود میدیدند. کشته شدن برای من مهم نبود، ولی این طور قتل عام شدن بدون این که بتوانیم هیچ ضربهای به آنها بزنیم و حتی یکی از آنها را بکشیم، خودمان کشته شویم، خیلی سخت و دردناک بود. در پناه جاده که خوابیده بودم دست در جیبهای خود کرده و هر چه کارت و ورقه از سپاه پاسداران داشتم درآوردم و پاره پاره کردم و مقداری خاک روی آن ریختم.
همه آماده بودیم که تانکهای عراقی از آن طرف جاده بیایند این طرف یا تسلیم میشدیم یا همه را به رگبار میبستند؛ هیچ گونه جان پناهی دیگر نداشتیم. در همان حال دیدم که دیده بان ارتش هم حدود دو سه متری من نشسته و هی دارد فحش میدهد و میگوید چرا به من نگفتند و عقب نشینی کردند، من که بیسیم داشتم چرا من را این طور گیر انداختند.
رگبار تانکها قطع نمیشد، بچهها یکی یکی داشتند تیر میخوردند، هر کدام یک جایی مان را گرفته بودیم و خودمان را در پناه جاده جلو میکشیدیم. خون از بدن بچهها سرازیر بود ولی هنوز کسی از بچهها شهید نشده بود. یکی از برادران به نام «خیرالله موسوی» که از تهران آمده بود، در یک متری جلوی من بود و داشت به تانکها تیراندازی میکرد، ناگهان یک تیر آمد و خورد به کلاهش و من که پشت سرش نشسته بودم، دیدم که عقب کلاه سوراخ شد و گلوله در رفت، او کلاهش را برداشت و خون همین طور از سر و صورتش به روی لباسهایش میریخت و هی میگفت: بچهها من تیر خوردم؛ دو سه بار تکرار کرد. تیر به پیشانیش خورده و از عقب سرش درآمده بود. حدود یک دقیقهای پهلوی او بودم، هنوز داشت حرف میزد، ولی زبانش گیر میکرد و میگفت: بچهها مرا هم با خود ببرید، نگذارید این جا بمانم.
هنوز در پناه جاده خوابیده بودیم و بچهها سینه خیز جلو میآمدند، در این حین مسعود انصاری هم داشت خودش را جلو میکشید. از او سراغ حسین و محسن و جمال را گرفتم و او گفت آنها را به رگبار بستند و هر سه شهید شدند.
علی حاتمی، که از دانشجویان پیرو خط امام(ره) بود و رفته بود برای حسین و محسن و جمال غذا ببرد، داشت میآمد. نمیدانم او فهمیده بود که محاصره شدهایم و چه موقعیت داریم یا هنوز از اوضاع خبر نداشت. علی در امتداد جاده جلو میآمد، همین که به بچهها رسید و دید همه بچهها خوابیدهاند و تانک عراقی آن طرف جاده است، بلافاصله راهش را کج کرد و به طرف سمت چپ جاده (مخالف هویزه) به راه افتاد و به طور مایل به طرف کرخه کور، سمت جلالیه میرفت. او نمیدانست که از این سمت به کجا سر در میآورد، در حقیقت، هیچ کس نمیدانست و لیکن به علت این که سمت دیگر جاده، تانکهای عراقی وجود داشت و نیز در دو کیلومتری رو به روی ما هم، در امتداد جوفیر بقیه تانکهای عراقی داشتند پیش میآمدند، به ناچار، علی در این سمت آغاز کرد به رفتن. من هم که کنار جاده افتاده و تیر خورده بودم، بارها از خدا خواستم که نجاتمان بدهد.
هیچ راه چاره ای به نظر نمیآمد، مرگ ما حتمی بود. به بچه ها گفتم: لااقل برخیزید خودمان را تسلیم کنیم، ولی آنها هیچ کدام جوابی ندادند.
ساعت حدود 5 الی 5/5 عصر بود و هوا داشت رو به تاریکی میرفت، شاید نیم ساعت به اذان مغرب مانده بود. دلم میخواست در یک لحظه هوا تاریک میشد تا از دست عراقیها فرار کنیم، ولی غیر ممکن بود. بچهها همگی از راه رسیده و در پشت جاده خوابیده بودند و نمیدانستند چکار بکنند؛ تا جایی که علی حاتمی (از دانشجویان خط امام) از راه رسید. تمام این جریانها از لحظهای که تیر خوردم و آمدم و دیدم تانکهای عراقی سر راه ما هستند تا لحظهای که علی حاتمی رسید و به طرف چپ راه افتاد که برود، در مدت شاید پنج الی شش دقیقه روی داده بود.
در هر صورت، علی به راه افتاد. نزدیکترین تانکی را که گفتم حدود سی متر از ما فاصله داشت، آن طرف دو تانک دیگر ایستاده بود، در نتیجه، فاصله اولین تانک تا جای ما، حدود هفتاد الی هشتاد متر بود. علی که راه افتاد، من هی داد زدم: بخواب میزنند.
وضع طوری بود که اگر از پشت جاده بر میخواستیم هیچ گونه پناهگاهی دیگر وجود نداشت که مانع از تیرخوردن بشود. سه چهار نفر دیگر برخاستند و دنبال او به راه افتادند؛ هفت، هشت متر که رفتند، چند نفر دیگر برخاستند و راه افتادند. همه از روی ناامیدی بلند میشدند و راه میافتادند. وضع طوری بود که در یک ثانیه چندین صدای گلوله میآمد. بچهها کم کم همه رفتند و فقط ما دوازده نفر هم چنان سینه جاده افتاده بودیم و هی میگفتیم که ما را هم ببرید، یکی بیاد مرا هم بگیره و ببره، ولی هیچ کس گوش نمیداد.
خیرالله موسوی که حدود دو دقیقه قبل تیر به سرش خورده، هنوز زنده بود.
همه رفته بودند و آخرین نفری که رفت محمد فاضل، یکی دیگر از دانشجویان خط امام(ره) بود. او داشت با دو نفر دیگر میرفت. حدود سی متر رفته بود و دیگر کسی از سینه جاده برنخواست.
هرکس یک جایش را گرفته بود و از درد مینالید، من که تیر به کتفم خورده بود می توانستم راه بروم ولی جرأت نداشتم از سینه جاده بلند شوم. بالاخره اسلحه ژ-3 را برداشتم و روی دوش طرف راست گذاشته، به راه افتادم؛ همین که راه افتادم صدای بچههای کنار سینه جاده دو مرتبه بلند شد: برادر کمکمان کن ما را هم با خودت ببر. این کلمات را به هر کس راه میافتاد میگفتیم و حالا نوبت من شده بود که به من بگویند: برادر! کمک کن. من با آن وضعی که داشتم هیچ گونه کمکی نمیتوانستم به هیچکس بکنم. در ثانی، هیچ کس امید نداشت که لااقل پنج متر برود و تیر نخورد، لذا هیچ کس زخمیها را بر نمیداشت که مبادا کسی زیر رگبار بیشتر معطل شود؛ ثالثاً، زخمی را بردارد و کجا ببرد؟ کسی جایی را بلد نبود، نیروی خودی هم به چشم نمیخورد که بخواهد در آن مهلکه مجروح را بردارد. آنجا شاید اگر برادر تنی انسان روی زمین میافتاد، برادرش او را میگذاشت و لااقل جان خود را نجات میداد. حال پیش خود حساب میکنم که حسین علم الهدی و محسن غدیریان و جمال که در پشت آن تپه ماندند و ما را روانه کردند که ما نمانیم، آنها چه کسانی بودند و ما چه افرادی هستیم.
داشتیم در راه میرفتیم که رگبارهای دشمن هم چنان کار میکرد. صدای رگبارها که نزدیک میشد، خود را روی زمین میانداختیم و همین که بر میخاستیم دوباره برویم، دو سه نفر دیگر، بلند نمیشدند، تیر خورده بودند. از آنها میگذشتیم و آنها هم طبق معمول تقاضای کمک میکردند ولی هیچ کس نمیایستاد و من آخرین نفر بودم که از این زخمیها رد میشدم. هر لحظه انتظار میکشیدیم که گلولهای بخوریم. مرتب گلولههای خمسه خمسه به ما میزدند. گلولههای خمسه خمسه، هر ثانیه یکی میافتاد. همین که یک سری میریختند، دوباره پنجاه متر بالاتر را میزدند و همین طور دشت را به رگبار کشیده بودند.
به طرف راست جاده هم رگبارها میآمدند. صدای رگبارها که نزدیک میشد و صدای خمسه خمسه که میآمد همه خودمان را روی زمین میانداختیم، رگبار که تمام میشد و گلوله توپ در اطراف به زمین میخورد، صبر میکردیم تا ترکشهای آنها رد شوند سپس بر میخاستیم و به راه رفتن ادامه میدادیم. یادم هست که 100 الی 150 متر راه رفته بودیم، یکی از برادران که 25 سال داشت، در حدود بیست متری جلوتر از من میرفت، ناگهان صدای فرود آمدن خمسه خمسه که شتابان هوا را میشکافت، در منطقه پیچید، من به سرعت خوابیدم او هم خوابید، دو سه نفر هم جلوتر از او میرفتند، گلوله وسط ما افتاد، ولی به او نزدیک تر بود، لحظهای صبر کردیم و برخواستیم راه افتادیم؛ در راه دیدیم که او دارد میغلطد، با خود فکر کردم که حتماً میخواهد به جای سینه خیز با غلطیدن خود را از رگبار دشمن نجات دهد، ولی دوباره با خود گفتم مگر چقدر میتواند بغلطد و بلند نشود، به او که رسیدم صورتش خون آلود و از بدنش خون میآمد؛ در خون خود میغلتید. او هم میگفت برادر کمک کن. در این حال از خدا میخواستم که بتوانم به او کمک کنم ولی امکان نداشت.
افرادی که مجروح شده بودند و توان حرکت نداشتند، مجبور بودند همان جا بمانند. آنها افزون بر تقاضای کمک به طور لفظی، با نگاهشان هم خواستار کمک بودند. وقتی ما را میدیدند که داریم به آنها میرسیم امیدوار میشدند، اما وقتی بدون امکان انجام کمکی از آنها رد میشدیم، نگاه نومیدانهشان ما را همراهی میکرد. خیلی از برادران مجروح میتوانستند زنده بمانند، چون مثلاً تیر به پایشان خورده بود و مردنی نبودند.
ما هم چنان جلو میرفتیم. بچهها همه از من جلوتر بودند و من هم مرتب داد میزدم که بلکه یکی از آنها بایستد تا با هم برویم. من به علت اینکه تیر خورده بودم و شانهام به شدت درد میکرد و نمیتوانستم تند راه بروم از همه عقبتر بودم؛ شاید فاصله نزدیکترین افراد به من متجاوز از صدمتر بود.
من از وقتی که در محاصره افتادم و تیر خوردم، لبانم خشک شده و احساس میکردم که مثل آتش داغ شدهام، بدنم خیس عرق شده بود، خیلی سعی میکردم که آب دهانم را فرو بدهم، ولی آب وجود نداشت، انگار یک هفته بود که آب نخورده بودم، در قمقمه هم آبی نبود. در حالی بودم که احساس میکردم اسلحه و فانوسقه متجاوز از پنجاه کیلو بر من فشار وارد میآورد؛ چند بار تصمیم گرفتم اسلحه را بیندازم که راحت راه بروم، ولی با خودم میگفتم مال بیت المال است و مدیون میشوم. هوا رو به تاریکی و زمان اذان مغرب بود، نه آبادی دیده میشد و نه درختی بچهها هم که همه جلوتر از من رفته بودند. با خود فکر میکردم که ممکن است شب در بیابان گرگی، سگی یا حیوانی درنده به من حمله کند و یا اینکه در تاریکی شب، طرف جبهه عراق بروم، لااقل خشابهایم باشد و بتوانم مقداری مقاومت کنم.
خلاصه دوباره راه افتادم. تا الان حدود 150 متر آمده بودم. از آن جایی که در پشت جاده موضع گرفته بودیم و برخواستیم راه افتادیم باید حدود چهارصد متر میرفتیم تا به خاکریز و سنگرهایی میرسیدیم. ما اگر میتوانستیم به این سنگرها برسیم لااقل از رگبار مسلسلهای دشمن در امان بودیم. هرچه به سنگرها نزدیک تر میشدم بیشتر امیدوار میشدم و از خدا میخواستم که این آخرین لحظات تیر نخورم. بالاخره به سنگرها رسیدم و از خاکریز بالا رفتم سپس آن طرف خاکریز قرار گرفتم. هنوز باورم نمیشد که چطور من جان سالم به در بردم.
بچهها صد متری از من جلوتر بودند و هوا هم رو به تاریکی میرفت، میترسیدم که در تاریکی بچهها را گم کنم خیلی داد زدم بالاخره یکی از بچهها به نام مسعود انصاری ایستاد و من به او رسیدم. چفیهای داشت به دستم پیچید و با هم رفتیم. از علی حاتمی سراغ گرفتم، گفت: علی از ما جدا شد و با محمد فاضل و چند نفر دیگر از طرف دیگر رفتند و گفتند از این طرف که ما میرویم به نیروهای ارتش میرسیم. ولی من در اصفهان بودم که خبر پیدا کردم علی شهید شده است.
بعداً دوباره که به سوسنگرد برگشتم و از مسعود سراغ علی حاتمی را گرفتم، گفت: علی همان موقع تیر خورد، هنوز به سنگرها نرسیده بودیم که یک تیر به سرش خورد و افتاد. هم چنین محمد فاضل که تیر به شکمش خورد.
در هر صورت، آن شب حدود یک ساعت راه رفتیم تا به کرخه کور رسیدیم. ارتش پس از عقب نشینی، آن جا مستقر شده بود. هرچه سراغ گرفتیم نه یک آمبولانسی وجود داشت نه یک خودرو نه یک جیپ که زخمی ها را ببرند. هرچه بیشتر جلو رفتیم هیچ خودرویی وجود نداشت. از روی پلی که عراقیها روی کرخه کور زده بودند گذشتیم، کنار آن پل، جادهای بود که یکی گفت جاده جلالیه است، ولی از هرکس دیگر که می پرسیدیم میگفت نمی دانم. بالاخره مسعود به من گفت: نمیشود که تو تا صبح این جا بمانی و خون از بدنت برود، اگر می توانی راه بیایی بیا تا برویم بالاخره به یک جایی می رسیم. راه افتادیم. حدود یک ساعت رفتیم، طرف چپ ما جبهه های عراق بود که همهاش روشن بود، هنوز منور خاموش نشده، منور دیگری میانداختند. از این جهت خیالمان راحت بود که به طرف جبهههای عراق نمیرویم، ولی میترسیدیم که به گروه کمین عراق در این بیابان برخورد کنیم؛ زیرا، آنها دوربین مادون قرمز داشتند.
در همین حین، صدایی شنیدم، چندنفر فارسی حرف میزدند. آنها هم گروه دیگری بودند که به فرماندهی کریم، پیش رفته و محاصره شده بودند، تا این که بعد از دادن چندین شهید توانسته بودند فرار کنند و دو نفر زخمی را که می توانستند راه بروند نیز با خودشان بیاورند. یکی از آنها از بچههای اصفهان بود.
شب آنها را نزدیک کرخه کور دیدیم، چند نفر از بچههای اصفهان هم با آن گروه بودند، همدیگر را از صدا شناختیم و ما نزد آنها رفتیم. میگفتند که به وسیله بیسیم تماس گرفتهایم و گویا توپخانه همدان این نزدیکیها مستقر است. حدود ده دقیقه دیگر راه رفتیم، گویا بچهها منطقه را میشناختند، از طرف راست جاده وارد دشت خاکی شدیم، پس از طی مسافتی حدود صد متر به محل استقرار توپخانه همدان رسیدیم. ساعت حدود هشت شب بود...