خبرگزاری فارس: مهاجرانی به مرکز گفتوگوی تمدنها رفت اما چندی نگذشت که رسوایی هتک حیثیت چند زن توسط او موجب خروجش از کشور شد.

به گزارش خبرنگار "سرویس فضای مجازی " خبرگزاری فارس، جوان نوشت؛ "آقایان و خانمها! این چیزی که در دستان من میبینید، یک ساعت است. من براساس حرکت ثانیهشمارهای این ساعت پنج دقیقه زمان میگیرم و در این پنج دقیقه از خدا میخواهم که جان مرا بگیرد... "
نفسهای حاضران در سینه زندانی شد! چشمهای نگران مؤمنان به وجود خدا منتظر پاسخ قاطع خداوند بود.
- "آقایان و خانمها! پنج دقیقه تمام شد و من هنوز زندهام. پس خدایی... "
این دیالوگ در سکانس آغازین فیلم "برد " و از زبان نقش اول این فیلم که شخصیت "موسولینی " را بازی میکند بیان میشود.
در این سکانس، موسولینی هنوز به قدرت نرسیده و یک فعال سیاسی است که رهبری یک حزب کمونیستی را بر عهده دارد.
"بنیتو موسولینی " رهبر فاشیست و دیکتاتور بزرگ ایتالیا را کمتر کسی است که نشناسد. این فیلم سینمایی، زندگی واقعی و مستند او را به تصویر میکشد.در ادامه فیلم، دختر جوانی به نام "آیدا دالسر " شیفته روحیات و شخصیت موسولینی میشود، موسولینی هم طی برخوردی اتفاقی که با این دختر جوان دارد، خودش را شیفته و دلداده او نشان میدهد.
به مرور ارتباطات بسیار نزدیکی بین آنها شکل میگیرد. در این گیرودار، موسولینی تصمیم به انتشار یک روزنامه میگیرد، اما به دلیل مشکلات مالی نمیتواند کاری انجام دهد.
آیدا در حرکتی فداکارانه وسایل منزلش را میفروشد و پول آن را به موسولینی میدهد تا روزنامهاش جان بگیرد. موسولینی از او خواستگاری میکند و با قاطعیت میگوید که تا لحظه آخر کنار آیدا میماند.
در این گیرودار، یک روز که آیدا برای ملاقات موسولینی به دفتر کارش میرود متوجه میشود که او زن و بچه دارد! موضوعی که موسولینی آن را از آیدا پنهان نگه داشته بود. اما باز با این حال،آیدا وجود همسر او را میپذیرد و اعتراضی نمیکند. آیدا از موسولینی صاحب یک فرزند میشود، اما وقتی ماجرا را به او خبر میدهد درکمال ناباوری با عدم پذیرش موسولینی روبهرو میشود.
موسولینی پلههای کسب قدرت را یکی پس از دیگری پشت سر میگذارد. آیدا به هر دری میزند که همسرش (موسولینی) او را طرد نکند. او که از همه جا ناامید شده دست به افشاگری میزند. موسولینی به قدرت میرسد و اولین اقدامش دستگیری آیدا و پسر اوست.
آیدا در بیمارستان روانی حبس میشود و پسرش در زیرزمین کاخ موسولینی زندانی. آیدا دالسر در همان تیمارستان جان میبازد و پسرش نیز که در 20 سالگی به دستور موسولینی به بیمارستان روانپریشها منتقل شده بود در همانجا میمیرد، این در حالی بود که موسولینی در تمام سخنرانیهایش با هیجان و حرارت خاصی از "رعایت حقوق مردم و دیگران " دم میزد!
سکانس پایانی فیلم: موسولینی که با هیتلر متحد شده بود در جنگ شکست خورد و از حکومت ساقط شد. مجسمه او را به زیر کشیدند و با یک دستگاه پرس خرد کردند. همزمان با خرد شدن مجسمه موسولینی، دیالوگ او در سکانس نخست فیلم پخش شد: "آقایان و خانمها! پنج دقیقه تمام شد، خدایی در کار نیست ". او فراموش کرده بود که پنج دقیقه خدا با پنج دقیقه ما انسانها فرق دارد!
این نوشته عبرت آموز مقدمهای بود برای ورود به یک ماجرای تلخ وطنی. ماجرایی که طی آن فردی که همواره از "رعایت حقوق شهروندی "، "احترام به حقوق بشر "، "مدارا "، " تساهل و تسامح " و "پرهیز از پایمال کردن حق دیگران " دم میزند چگونه خودش حق مسلم یک انسان را پایمال و از مسؤولیت دولتی خود سوءاستفاده کرده است. ماجرایی که در جریان آن فردی که همواره خود را یک اصلاحطلب و دموکرات معرفی میکند، چگونه اصول مسلم اخلاقی و "حق الناس " را نادیده گرفته و با سوءاستفاده از موقعیت شغلی و اجتماعی خود، یک زن مسلمان و تحصیلکرده را سرگردان و بیپناه میکند.
این ماجرا مربوط به عطاءالله مهاجرانی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی (!) و سخنگوی دولت آقای خاتمی است که در آن دوران به "زینت الوزرا " شهرت یافته بود.
مهاجرانی بعد از کنارهگیری از وزارت ارشاد به مرکز گفتوگوی تمدنها رفت تا در آنجا دموکراسی و مردمسالاری و حقوق بشر را ترویج کند اما چندی نگذشت که رسوایی هتک حیثیت چند زن مسلمان توسط او موجب خروجش از کشور شد.
نکته قابل توجه اینجاست که وقتی خبر این وقایع منتشر شد، محسن کدیور- که مدام در دفاع از حقوق بشر سخن میراند و خودرا یک اندیشمند دینی میداند- در جایگاه برادر خانم این مقام دولتی به انتشاردهندگان خبر فجایع مهاجرانی تاخت و آنان را متهم کرد که به همسر خواهرش تهمت ناروا میزنند!اکنون مهاجرانی و کدیور هر دو در خارج کشور به سر میبرند و بعد از فتنه پس از انتخابات خود را ابوذرهای میرحسین موسوی میخوانند که حرفهای او را در بیرون ایران صریحتر و شفافتر میزنند. آنچه در پی میآید رنجنامه یکی از زنان مسلمان و تحصیلکردهای است که با فریب مهاجرانی، زندگی و آبروی خانوادگیاش در معرض تهدید قرار گرفت.
البته هدف از انتشار این رنجنامه به هیچ وجه سرک کشیدن در زندگی خصوصی این افراد نیست، بلکه هدف روشن کردن این واقعیت است که در پس چهره ظاهر الصلاح برخی مدعیان دموکراسی و حقوق بشر، چه دیکتاتورهایی قرار دارد که برای هوسرانی خود، حاضر به پایمال کردن زندگی و حیثیت دیگران میشوند.این دادنامه را مرور میکنیم و داوری را به عهده وجدان بیدار شما میگذاریم:
________________________________________
به نام پروردگار متعال و داور کائنات
حضرت آیتالله شاهرودی مقام معظم قوه قضائیه
احتراماً با اهداء سلام و تحیت
اینجانب ... همسر آقای دکتر سید عطاءالله مهاجرانی هستم که متأسفانه مورد ظلم و ستم از جانب ایشان قرار گرفتهام. لذا مشروح خواسته بحقم به پیوست این عریضه تقدیم میگردد. از آن مقام معظم و عالیقدر که از بزرگان حوزههای علمی و اسلامی هستند، استدعا دارم دستور بفرمایید ضمن جلوگیری از نفوذ اشخاص در تغییر روند قضایی پروندههای مطروحه نسبت به تسریع در کار و احقاق حقوق حقم اقدام نماید. مضافاً نیز استدعا دارم از آنجایی که نامبرده از مسوولان ردهبالای نظام جمهوری اسلامی بوده ترتیبی اتخاذ فرمایید با رعایت کلیه جوانبی که صلاح میدانید توسط حضرتعالی یا به واسطه به وی تذکر داده شود رفع این مشکل را قبل از مطرح شدن در اذهان عمومی به شکل خداپسندانه و عادلانه دور از جنجالهای مختلف حل و فصل و اینجانب را که هنوز هم قاطعانه قصد و تصمیم به ادامه زندگی شرافتمندانه و بیآلایش با ایشان را دارم از بلاتکلیفی خارج نماید.
قبلاً از عنایاتی که نسبت به این دخترتان مبذول میفرمایید کمال امتنان و تشکر را دارم.
با احترام و سپاس فراوان
امضا...
شرح ماوقع از ابتدا تاکنون:
اینجانب ... در سال 1379 طرح پیشنهادی پروژه دانشگاهم را برای حمایت مرکز گفتوگوی تمدنها به آن مرکز ارائه کردم و در سمیناری شفاهاً برای آقای دکتر مهاجرانی طرحم را مطرح کردم و ایشان من را به مرکز گفتوگوی تمدنها دعوت نمودند تا حضوراً با اینجانب در رابطه با پروژهام صحبت نمایند.
بعد از مراجعه به دفتر ایشان با تأکید فراوان پیشنهاد کردند عنوان مشاوره پروژهام را شخصاً به عهده بگیرند و با همکاری کانون پرورش فکری کودکان و آموزش و پرورش و ارشاد اسلامی و خود مرکز گفتوگوی تمدنها طرحم اجرا شود. در جلسه دوم ایشان با اصرار از اینجانب پیشنهاد همکاری نزدیک در مرکز به عنوان کارشناس گروه هنر مطرح نمودند که پس از آن در گروه هنر مرکز مشغول به کار شدم. در مدت اشتغال در آن مرکز مورد توجه ایشان بودم که این را دلیل بر پشتکار خودم در کار میدیدم. بعد از مدتی عنوان دبیری گروه هنر را به من دادند. بعدها متوجه شدم که توجه ایشان توجه پدری و در حالت همکاری اداری نمیباشد.
پروندههایی که وی شخصاً به اینجانب برای رسیدگی میدادند و تأکید داشتند خودم بررسی کنم، در لابهلای پروندهها شعرهایی بود که با تاریخ و دست خط خودشان نوشته شده بود. من فکر میکردم آنها همه در رابطه با کار میباشد. بعدها متوجه شدم شعرها هیچ ارتباطی با کار ندارند. زیرا پس از مدتی ایشان با حالت زیرکانه و مظلومانهای به من گفتند که از روز اول که شما را دیدم، دیگر دلم مال خودم نیست و به شما علاقمند و شیفته شدهام و تحت تأثیر متانت و نجابت شما قرار گرفتهام. من جا خوردم. هرگز چنین چیزی را تصور نمیکردم.
به وی گفتم آقای مهاجرانی من یک زن شوهردار هستم. ثانیاً شما مرد متأهلی هستید و با وجود موقعیت خاص اجتماعی که دارید، اصلاً فکر نمیکردم چنین افکاری و تصوراتی در ذهن شما که فردی با مسؤولیت اجتماعی و سیاسی بالا هستید، باشد. ایشان در جواب گفتند من به شما علاقهمندم و نمیدانستم شما شوهر دارید. مطرح کردم مگر شما در جریان پرونده اینجانب در مرکز نمیباشید!؟ (قابل ذکر است اینجانب با همسر سابقم مدت طولانی اختلاف داشتم که بر این اساس، پرونده تقاضای طلاق در دادگاه تبریز مطرح بود، لیکن مراتب پرونده طلاق را به کسی نگفته بودم و آن وقت هم نگفتم).
با توجه به شرایط زندگی و اختلاف با همسر سابقم سعی کردم حتی از اشتغال در آن مرکز کنارهگیری کنم. [ اما] با مخالفت شدید ایشان مواجه شدم لیکن به هر بهانه رفت و آمد به دفتر ایشان را برای امور اداری به حداقل رساندم. ولی ایشان در موضع مدیریت من را به دفتر احضار میکردند. بعد ازمدتی که سیر موفقیت اینجانب در پرونده مطروحه طلاق پیش آمده بود، مزاحمتهای همسر سابقم در محل کارم باعث شد ایشان کاملاً در جریان زندگی و مشکلات زندگی من قرار گرفتند و با همکاری حراست مرکز، سعی در رفع مزاحمتها و اذیت و آزار همسر سابقم درمحل کار شدند.
وقتی متوجه شدند که من مدتی است در شرف طلاق هستم، من را به دفتر شان میخواستند و دل من را گرم به تصمیم میکردند. در صورتی که من از سالها قبل تصمیم به طلاق داشتم، ولی ایشان دل من را گرم به تصمیمگیری جدیتری میکردند. حتی زندگی پسر بزرگ خودشان را که قبلاً طلاق گرفته بود را برای من مثال میزدند.
بهرغم ظلم فراوانی که شوهر سابقم همواره برای