گروه سیاسی- رجانیوز: اینروزها نفوذ به معنای تاثیرگذاری بر منابع کلان تصمیمگیری در کشور به بحث روز رسانهها و محافل سیاسی تبدیل شده است. صندوق برادران راکفلر یکی از مهمترین ابزارهای امریکا برای نفوذ به معنای تاثیر بر تصمیمگیریهای کلان است. با دکتر بیژن پیروز استاد دانشمند روابط بینالملل دانشکده حقوق و علومسیاسی دانشگاه تهران دراینباره همکلام شدیم.

ایران پروجکت به چه پروژهای گفته می شود و از چه زمانی شروع شد؟
پروژه ایران یا ایران پروجکت یکی از پروژههای صندوق برادران راکفلر[i] در انجمن ملل متحد ایالات متحده امریکا[ii] بوده که در سال 2002 آغاز و از سال 2009 به بعد به یک نهاد مستقل با همین نام یعنی پروژه ایران تبدیل شده است. موسسین این پروژه هدف از آن را ایجاد یک رهیافت هدفمند و فرا حزبی برای ممانعت از دستیابی ایران به فنآوریهای هستهای که باعث تقویت امنیت ملی ایالات متحده و دوستان و متحدین این کشور در منطقه خاور میانه شود اعلام کردهاند. یکی از اقدامات اصلی ایران پروجکت انجام گفتگوهای غیررسمی با مقامات مختلف در ایران و انتقال اطلاعات مربوط به محتوای این گفتگوها به مقامات ارشد در دولت و کنگره امریکا بوده است. طی بیش از یک دهه گذشته تعداد زیادی از گزارشات و مقالاتی که در رسانههای مختلف امریکا در باره ایران چاپ شده تحت مدیریت ایران پروجکت قرار داشته است. لازم به ذکر این که صندوق برادران راکفلر خود را موسسهای خیریه که در 1940 با سرمایه راکفلرها برای هدایت پول سایر پولدارهای امریکا در جهت ایجاد تغییرات اجتماعی از نوعی که به شکل گیری دنیایی با عدل! و صلح! بیشتر کمک کند معرفی میکند!
ارتباط راکفلرها با ایران پروجکت چه گونه بوده است؟
تمام اعضای ارشد ایران پروجکت مدیران قبلی یا فعلی صندوق برادران راکفلر بوده و هستند. مثلا استفان هاینتز[iii] که در حال حاضر رئیس صندوق برادران راکفلر است[iv] عضو ایران پروجکت هم هست، ویلیام لوئرز[v] رئیس ایران پروجکت یک دیپلمات بازنشسته وزارت خارجه امریکا است که در حال حاضر عضو هیئت مدیره صندوق برادران راکفلر هم هست. جسیکا تاچمن متیوس[vi] یکی از مدیران صندوق برادران راکفلر و جرج وایزنر[vii] هم عضو هیئت مدیره صندوق برادران راکفلر است و ...
مهمترین افرادی که در ایران پروجکت حضور داشتند چه کسانی بودند؟
روی سایت ایران پروجکت[viii] اسامی و سوابق و سمتهای کسانی که میشد معرفیکنند قابل مشاهده است. اعضای اصلی به جز افرادی مثل استفان هاینتز، ویلیام لوئرز، جسیکا تاچمن متیوس و جرج وایزنر که قبلا نام برده شدند ویلیام میلر[ix]، تامس پیکرینگ[x]، پل پیلار[xi] و جیم والش[xii] هستند که هر کدام از این اشخاص به دلایلی مهم هستند برخی به خاطر ارتباطاتی که با دولت امریکا و نهادهای اطلاعاتی آن دارند برخی به دلیل ارتباطاتی که با اشخاص مختلف در ایران دارند مثلا میلر از 1959 تا 1962 در سفارت امریکا در ایران کار کرده و مدیر کمیته اطلاعات کنگره امریکا هم بوده یا پل پیلار 28 سال سابقه کار در نهادهای مختلف اطلاعاتی امریکا را داشته و یک چهره کاملا امنیتی است.
اولین ملاقات با ایرانیها در ایران پروجکت در چه کشوری انجام شد؟
قرارها برای گفتگوهای ایران پروجکت طبق آنچه در سایت این موسسه درج شده در سال 2001 یعنی وقتی محمد جواد ظریف نماینده جمهوری اسلامی در سازمان ملل بود گذاشته شده بود. اولین دور گفتگوهای مسیر ثانویه ایران پروجکت برای مارس 2002 در موسسه مطالعات بینالمللی صلح استکهلم[xiii] برنامه ریزی شد. دلیل انتخاب این تاریخ به نقل از سایت ایران پروجکت این بود که مقامات فعلی و سابق ایرانی بتوانند به عنوان سفر نوروزی در آن شرکت کنند و یعنی ایده کلی برای انتخاب محل گفتگوها هم این بود که گفتگو اگر چه بین طرفهای ایرانی و امریکاییبودولی در استکهلم انجام شود تا در ایران حساسیت خاصی ایجاد نشود. حتی وقتی جرج بوش در سخنرانی 29 ژانویه سال 2002 خود ایران را که مقامات آن مدتی بود امریکا را شیطان بزرگ خطاب نمیکردند، عضو محور شرارت نامید این گفتگوها فقط تا جون 2002 به تاخیر افتاد. البته گفتگوهای جون 2002 هم به نقل از سایت ایران پروجکت به این دلیل که سخنگوی کاخ سفید دانسته یا نادانسته لو داده بود ... دولت امریکا علاقهای به گفتگو با دولت جمهوری اسلامی در ایران ندارد و ترجیح میدهد مستقیما با مردم! صحبت کند کنسل شد و بالاخره در دسامبر 2002 سه نفر از ایران در هتل کوچکی بیرون شهر استکهلم با طرفهای امریکایی اولین دور گفتگوهای ایران پروجکت را استارت زدند. از 2003 تا 2006 کلا 12 دوره مذاکره مسیر ثانویه انجام شد که بیشتر آنها به میزبانی موسسه مطالعات بینالمللی صلح استکهلم و در استکهلم بود تا کسی به امریکایی بودن ماهیت این گفتگوها شک نکند.
ویلیام لوئرز رییس ایران پروجکت هم گفته که مذاکرات را بر مبنای دیپلماسی ترک 2 انجام دادیم، دیپلماسی ترک 2 چیست و تفاونهایش با ترک 1 چیست؟
اصطلاح دیپلماسی ترک 2 (یا مسیر 2 یا مسیر ثانویه) اختراع ویلیام لوئرز نیست تقسیم بندی دیپلماسی به دو مسیر اولیه و ثانویه یا ترک 1 و ترک 2 توسط جوزف مانتویل[xiv] در 1981 انجام شده به این شکل که او در یکی از مقالات خود مذاکرات برای حل و فصل مسالمت آمیز اختلافات از طریق کانالهای رسمی و میان دیپلماتهای رسمی کشورها را دیپلماسی ترک 1 و گسترش ارتباطات رسمی میان متخصصین، نویسندگان، هنرمندان، ورزشکاران، مقامات دولتی سابق، دیپلماتهای سابق و کلا اشخاص غیر دیپلمات را گفتگوهای ترک 2 نامیده بود. طبیعتاً امکان ایجاد کانالهای ارتباطی غیر رسمی در کنار ارتباطات رسمی هم در 1981 کشف نشده است! البته امروزه وقتی هم مقامات رسمی و هم غیر رسمی در حال مذاکره و گفتگو هستند از اصطلاح دیپلماسی ترک یک و نیم هم استفاده میشود! گفتگوهای اسلو که نهایتاً به توافق سال 1993 اسلو و دست دادن یاسر عرفات با اسحاق رابین در کاخ سفید انجامید بدواً با تلاشهای غیر رسمی توسط یکی از دانشگاههای نروژی شروع شد. مضافاً این که گفتگوهای ایران پروجکت هم اولین گفتگوهای مسیر ثانویه با ایران نبودند.
مشخص است چه کسانی از ایران در این نوع گفتگوهای مسیر ثانویه حضور داشتند؟
بله اگرچه انجام 12 دوره مذاکره به دلایل سیاسی هرگز در ایران رسانهای نشده اما مسلماً انجام آنها آنقدرها هم محرمانه نبوده است تازه اخبار و اطلاعات مربوط به این گفتگوها روی سایت خود ایران پروجکت هم وجود دارد و عمداً هم خواستهاند منتشر شود و کسی هم در ایران طی بیش از یک دهه گذشته هرگز وقوع آنها تکذیب نکرده است.
هیات حاکمه آمریکا از موضوع مذاکرات غیر رسمی با ایرانیها خبر داشتند؟
بله همه هم در ایران هم در امریکا خبر داشتند بگذریم از این که افراد ایران پروجکت خودشان در امریکا خارج از هیات حاکمه نیستند.
میشود گفت بحث مذاکرات مسیر 2 اولین بار در مذاکرات ایران و امریکا برجسته شد؟
شاید انتشار اخبار مربوط به وقوع این نوع گفتگوها است که الان مهمتر شده است. گفتگوهای مستقیم دیپلماتیک همیشه بوده است. امادیپلماتها و مقامات سیاسی همیشه در فضاهای دیپلماتیک حرف نزدهاند، بلکه گاهی از طریق رسانههای مختلف برای هم پیغام فرستادهاند ، کاری که به آن دیپلماسی رسانهای گفته میشود، یعنی موقعی که دیپلماتها و مقامات کشورها از رسانههای عمومی برای انتقال پیام به هم استفاده میکنند، رئیسجمهور یا وزیر امور خارجهای در یک سخنرانی یا مصاحبهای که برای عدهای ترتیب داده شده مواضع خود را اعلام میکندبرای اینکه مقامات طرف مقابل بشنوند، امروزه با گسترش فنآوریهای اطلاعات در کنار دیپلماسی رسانهای، دیپلماسی عمومی شکل جدیتری به خود گرفته یعنی مقامات یک کشور سعی میکنند از طریق رسانههایی که در اختیار دارند مستقیماً افکار عمومی داخل کشورهای مختلف را هدف قرار دهند. انواع دیگر دیپلماسی هم به اشکال و با نامهای مختلف وجود داشته است، مثلا اوایل دهه 1970 مقدمات برقراری روابط سیاسی میان چین و آمریکا با آنچه دیپلماسی پینگ پونگ[xv] نام گرفت ایجاد شد. ماجرا به این ترتیب بود که در 10 آوریل سال 1971 تیم تنیس روی میز امریکا که برای مسابقات قهرمانی جهان به ژاپن رفته بود همراه خبرنگاران امریکایی اولین هیئت امریکایی شد که بعد از 22 سال ( از سال 1949 به بعد) رسماً وارد خاک جمهوری خلق چین شدند. البته گفتگوها و مسافرتهای پنهان دیپلماتها دور از چشم رسانهها قبل از این تاریخ انجام شده بود اما برای انجام سفر 21 فوریه سال 1972 ریچارد نیکسون رئیس جمهور امریکا به چین نوعی عادی سازی در فضای رسانهای لازم بود که این کار در 1971 و با سفر تیم تنیس روی میز امریکا به چین و انجام مسابقات ورزشی کلید خورد.
در سال 2013 وقتی اعلام شد که بناست ورزش کشتی از مسابقات المپیک سال 2020 کنار گذاشته شود، از سوی ایران، روسیه و امریکا مسابقاتی برای تغییر نظر کمیته المپیک انجام شد که دست کم امریکاییها کتمان نمیکنند تلاش کردند آن را به نوعی دیپلماسی کشتی میان دو کشور آن هم از نوع تهاجمی تبدیل کنند[xvi]. در سال 2013 ساعاتی پیش از برگزاری اولین دور مسابقات کشتی بین سه کشور در نیویورک، برگزار کننده امریکایی از تیم کشتی جمهوری اسلامی ایران خواست از دو بندههای ویژهای که مخصوص ایران طراحی شده در این مسابقات استفاده کند. تیم جمهوری اسلامی ایران این پیشنهاد را رد کرد چرا که دو بندهها به جای رنگهای استاندارد آبی و قرمز در ورزش کشتی، با نقش پرچم جمهوری اسلامی ایران طراحی شده و در طراحی آنها از ایدهای مشابه ایده لباس تک بندی استفاده شده بود که در فیلم ضد ایرانی کشتیکج ساخته دارن آرنوفسکی (2009) شخصیت منفی آخر داستان که نام آیتالله هم برای او انتخاب شده بود هنگام شکست از قهرمان داستان آن را بر تن داشت[xvii]. به هر حال تیم کشتی جمهوری اسلامی ایران در نیویورک با لباسهای استاندارد کشتی گرفت و قهرمان هم شد و برنامه طرف امریکایی هر چه بود به جایی نرسید. وقتی قرار شد تیم کشتی فرنگی مردان امریکا برای انجام مسابقه در می سال 2014 به تهران بیاید امریکاییها سرپرست این تیم که تمام اعضای آن مرد بودند را برای اولین بار در طول تاریخ امریکا خانم کریستینا کلی[xviii] مدیر بنگاه خیریه کیما معرفی کردند تا رسانههای این کشور بتوانند به جای پوشش شکستهای تیم کشتی امریکا در مسابقات تهران، این که امریکا توانسته برای اولین بار در 14 می سال 2014 ایرانیان را وادار به پذیرش حضور یک زن در سالن پنجهزار نفری شهدای هفت تیر نماید به عنوان یک پیروزی تاریخی! فضا سازی کنند[xix]. حتی برای خود این کارمند 43 ساله شرکت گوگل، انتخابش به عنوان نخستین سرپرست زن تیم کشتی فرنگی مردان در تاریخ امریکا، عهدهدار شدن این سمت به قدری ضایع بود که خودش در مصاحبههای بعدی گفته که انتظار داشت در سالن هفت تیر به جای تشویق هو شود! البته برای این خانم هم در ایران انصافا سنگ تمام گذاشته شد یعنی وزارت ورزش از او که هیچ وقت در تمام عمرش ورزشکار نبود پس از پایان مسابقات کشتی دعوت کرد یک هفته بیشتر در ایران بماند تا برایش بازدید از همه جای کشور، از مدارس و یتیم خانهها و مجلس شورای اسلامی در تهران تا مغازههای صنایع دستی و رستورانها در اصفهان برنامه مسافرت ترتیب داده شود. این در حالی بود که آنچه خانم کریستینا کلی را نخستین سرپرست خانم تیم کشتی فرنگی مردان در تاریخ امریکا نموده بود نه عضویت داوطلبانه در برنامه جامعه مدنی آمریکورپس[xx] و سابقه کار در شرکتهای آیبیام و گوگل، که ارتباط کاری با گریگوری سالیوان[xxi] کسی که خود را مشاور ارشد وزارت امور خارجه امریکا در ارتباطات استراتژیک با ایران و مجری ایدههایی مثل سفارتخانه دیجیتال و سرمایه گذاری 70 میلیون دلاری وزارت امور خارجه امریکا برای نفوذ در زندگی مجازی ایرانیان بوده[xxii] معرفی میکند، بود.

یعنی در ایران میدانستند که این خانم اصلا ورزشکار نیست؟
همین که خودش گفته بازدید از یتیم خانه هم در برنامههای او گذاشته شده بود تلویحا یعنی این که در ایران از ماجرای مدیر خیریه بودن او اطلاعات کافی داشته و در حقیقت تلویحا به او گفته شده بود حال که مدیر خیریه هستی برای ما هم یک کار خیری بکن! البته این نوع موسسات معاف از پرداخت مالیات تا وقتی معاف از مالیات اعلام میشوند که منابع مالی خود را که از محل معافیتهای مالیاتی شرکتهای تجاری حامی تامین میشود در راستای آنچه توسط دولت امریکا از آنها خواسته شده هزینه نمایند و بعید است بتوانند بدون کسب مجوزهای لازم از دولت امریکا بابت کار خیر انجام دادن مثلا در ایران مالیات ندهند! همه اینها یعنی در ایران این را میدانستند که این که موسسه خیریهای حامی مالی یک تیم ورزشی باشد دلیل نمیشود که یکی از مدیران خانم آن بدون هر گونه تجربه ورزشی دقیقا قبل از سفر تیم به ایران سرپرست تیم معرفی شود. مضافا این که کسی برای یک ورزشکار واقعی مثلا اعضای تیم کشتی فرنگی بازدید از مجلس شورای اسلامی ترتیب نداد ولی این خانم را به مجلس بردند و تصاویر آن را هم رسانهای کردند!
ارتباط این دیپلماسی ورزشی با گریگوری سالیوان مشاور ارشد وزارت امور خارجه امریکا در ارتباطات استراتژیک با ایران چطور؟
به هیچوجه ارتباط وزارت خارجه امریکا با این به اصطلاح دیپلماسی ورزشی قابل کتمان نبوده و نیست و کسی هم سعی نکرده آن را کتمان کند چرا که در همان سال 2014 وقتی تیم ملی والیبال ایران برای مسابقه در برابر تیم امریکا به لسآنجلس رفته بود گریگوری سالیوان شخصا در مراسم استقبال از اعضای تیم والیبال ایران حضور داشت و به اعضای تیم ملی ایران سنجاق یقههایی با نشان پرچم دو کشور داد.
البته ارتقا عمومی فرهنگ ورزشی و ورزش حرفهای در ایران طرفهای غربی را وادار به اقدامات تبلیغاتی مضحکی مثل طراحی مانور رسانهای روی حضور سرپرست خانم در سالن کشتی مردان نموده وگرنه در سالهای پس از پیروزی انقلاب دیپلماسی ورزشی ثابت دشمن در میادین بینالمللی، عمدتاً بر تلاش برای تطمیع و تشویق ورزشکاران موفقتر ایرانی به درخواست پناهندگی از غرب متمرکز بوده است. یعنی سعی میکردند قهرمانان ورزش ایران در عرصههای بینالمللی را به فراریان از ایران تبدیل کنند.
آیا اقدامات مشابه در سایر عرصهها مثلا عرصههای فرهنگی هم صورت پذیرفته است؟
بله عرصههای اقتصادی، فرهنگی و حتی علمی همیشه ابزارهای پیشبرد سیاست خارجی قدرتهای بزرگ بوده و هستند و این موضوع جدیدی نیست. در خصوص دیپلماسی اقتصادی از وامها و کمکهای اقتصادی تا قراردادهای مختلف تجاری همیشه ابعاد اقتصادی در کنار ابعاد سیاسی در نظر گرفته شده و موضوع تحریمهای مختلف علیه کشورهای مختلف از جمله کشور ما هم تردیدی در مورد به تنیدگی موضوعات سیاسی و اقتصادی بجا نگذاشته است. در خصوص به هم تنیدگی سیاست و فرهنگ از خبرنگاری به نام فرانسیس استونر سندرز[xxiii] در سال 2000 کتاب جالبی با عنوان چه کسی پول نیلبک زن را داد؟[xxiv] به چاپ رسیده که در آن مصاحبههای متعددی با شخصیتهای فرهنگی، سیاسی و امنیتی اروپایی و امریکایی در خصوص فعالیتهای مخفیانه گسترده آژانس مرکزی اطلاعات امریکا (سیا) در شکل دهی و جریان سازی به رویدادهای به ظاهر صرفاً فرهنگی و هنری در اروپا آن هم اروپای غربی که متحد امریکا در جنگ سرد بود منتشر شده است! نکته جالب در خصوص کتاب چه کسی پول نیلبک زن را داد؟ این است که در نقدی بر این کتاب هنوز روی سایت رسمی سازمان سیا قابل مطالعه است[xxv]افشاگریهای انجام شده در مصاحبههای این کتاب با تمسخر در شمار بدیهیات سیاست بینالملل معرفی شده، یعنی به عنوان یک امر بدیهی گفته شده همه میفهمند که واشنگتن در طول جنگ سرد نمیتوانست حمایت مردم در کشورهای اروپای غربی از آنچه امریکا دموکراسی میداند را خود به خود و بدون جریان سازی فرهنگی تضمین شده فرض کند! جالبتر این که عملا تمام جریان سازیهای فرهنگی بررسی شده در کتاب چه کسی پول نیلبک زن را داد؟ دارای ماهیت کاملا ادبی و هنری هستند یعنی سازمان جاسوسی امریکا برای مقابله با مشهور شدن فلان سبک هنری خاص در نقاشی، تئاتر، داستان نویسی، حتی شعر و موسیقی صرفاً به این دلیل که خواستگاه آنها آثار هنرمندان اروپای شرقی، روسی و یا حتی هنرمندان غربی دارای گرایشات انتقادی نسبت به غرب بوده در اروپای غربی به طور مستمر عملیات پنهان جریان سازی فرهنگی داشته و به این ترتیب فضای هنری کشورهای اروپای غربی را به فضای رونق سبکهای منتسب به هنرمندان غربی (یا هنرمندان شرقی منتقد شرق) تبدیل نموده است. یعنی در روابط بینالملل همیشه دیپلماسی اقتصادی، دیپلماسی فرهنگی و حتی دیپلماسی علمی ابزارهای پیشبرد سیاست خارجی قدرتهای بزرگ بودهاند. در این بین ایده کلی دیپلماسی علمی از این قرار است که اگر شما ادامه تحصیل مثلا دانشجویان ایرانی را در امریکا یا انگلستان تسهیل کنید خود همین ورود دانشجوهای خارجی به خاک امریکا و انگلستان، اقامت و تحصیل و سپس بازگشت آنها به کشورهایشان با مدارک تحصیلی یکی از ابزارهای بسیار مهم برای پیشبرد سیاست خارجی غرب خواهد بود!
فرقی نمیکند در چه رشتهای تحصیل کنند؟
فرق که قطعا میکند ولی پرداختن به جزئیات میتواند باعث سو تفاهمهای رسانهای شود.
چه نوع سو تفاهمی؟
ببینید اگر در آگوست سال 2006 زندگی میکردیم، میدیدیم که گزارش سفر آنتونی گیدنز[xxvi] رئیس وقت مدرسه اقتصاد لندن[xxvii] به لیبی با عنوان جناب سرهنگ و ره سوم او[xxviii] در نیواستیتزمن چاپ و در تمام رسانههای مشهور جهان باز نشر شده است. گزارش کوتاهتر سفر دوم او به لیبی و ملاقات دومش با قذافی هم در مقاله گفتگوی من با جناب سرهنگ[xxix] در مارس سال 2007 توسط گاردین منتشر و در تمام رسانههای مشهور جهان باز نشر شده بود. در اینجا تعمدا از آنتونی گیدنز نام میبرم چون مثلا فرانسیس فوکویاما[xxx] استاد اقتصاد سیاسی دانشگاه جان هاپکینز و نویسنده کتاب پایان تاریخ یا ریچارد پرل[xxxi] مشاور بوش در امور خاورمیانه و سایر نویسندگان مشهور غربی که آنها هم مسافرتهای مشابه به لیبی داشته و مطلب نوشتهاند در ایران به اندازه آنتونی گیدنز معروف نیستند. همین الان که با هم صحبت میکنیم در تمام دانشگاههای ایران و در تمام رشتههای مرتبط با علوم اجتماعی یا علوم سیاسی چندین کتاب، مقاله و نوشته از گیدنز به صورت متون مقدس مذهبی تدریس شده و از کارشناسی تا دکتری از دانشجویی که مثلا نظریه استراکچوریشن گیدنز[xxxii] را خوب حفظ نباشد بعید است در این نوع رشتهها بتواند با معدل خوبی عاقبت به خیر شود! گیدنز کسی است که به دلیل بازار داغ آثارش در ایران سالها ناشرین و مترجمین با هم مسابقه گذاشتهاند هر اثر جدید و یا حتی نسخه تجدید چاپ شده از آثار قدیمی از او را در همان سال انتشار فوری به فارسی ترجمه کرده و منتشر کنند طوری که کتابهایی مثل جامعه شناسی، مبانی جامعه شناسی، پیامدهای مدرنیته، سیاست، جامعه شناسی و نظریه اجتماعی، تجدد و تشخص، چشماندازهای جهانی، پازل سوسیال دموکراسی، سیاست و جامعه شناسی در عصر مارکس وبر، مسائل محوری در نظریه اجتماعی، جهان رها شده و ... فقط برخی از آثار ترجمه شده او به زبان فارسی هستند.
گیدنز در مقاله سال 2006 خود از این که طی سه چهار سالگذشته سرهنگ قذافی با محکوم کردن تروریسم، پرداخت غرامت به بازماندگان حادثه لاکربی و پایان دادن به برنامه هستهای، کشور لیبی را از انزوا خارج به سمت تبدیل شدن به یک نروژ در شمال افریقا هدایت نموده نوشته و از لذت چای نعنایی نوشیدن و گفتگو با قذافی راجع به دموکراسی مستقیم مردمی در خیمهاش گفته و همکاریهای فارین آفیس انگلستان و سیفالاسلام پسر قذافی که اینک خود یک دانشجوی دکتری در مدرسه اقتصاد لندن است برای خارج کردن لیبی از انزوا را مورد تحسین قرار داده بود. او همچنین برای خوانندگان توضیح داده که شاید لیبی یک کشور کوچک باشد اما از نظر جهانی به یکی از کشورهای خط مقدم پیشرفت در جهان تبدیل شده چرا که رهبری آن در حال حرکت در مسیری کاملا برعکس ایران و کره شمالی است!!! و اضافه نموده که با نشاط و امید و سرزندگی فراوان خیمه قذافی را به مقصد ترپولی ترک نموده در حالی که در سراسر مسیر با هر چه دیده و با هر کس صحبت کرده همه جا پیشرفت مشاهده کرده است!
نتیجه مقاله یک سال بعد یعنی مقاله سفر دوم گیدنز به لیبی در سال 2007 هم تاکید بر آن است که گیدنز هر چه بیشتر که بررسی و گفتگو کرده به عمق اصلاح طلب بودن قذافی بیشتر پی برده، او را به این دلیل که اجازه داده تمام خانههای لیبی از نعمت ماهواره برخوردار شوند و بناست برای اکثر مردم این کشور نعمت اینترنت با کامپیوترهای صد دلاری را فراهم کند طرفدار واقعی آزادی بیان معرفی کرده و در نهایت در پاسخ به این پرسش که آیا ترقی و تبدیل شدن لیبی به نروژی در شمال آفریقا فقط با کناره گیری قذافی از قدرت میسر خواهد بود؟ گرایش خود به پاسخ منفی را اعلام نموده است.
سال 2008 هم سالی بود سیفالاسلام قذافی، بدون داشتن هر گونه سابقه تحصیلی در رشتههای علوم انسانی به راحتی توانست در مدرسه اقتصاد لندن از رساله دکتری خود با عنوان نقش جامعه مدنی در دموکراتیزه شدن نهادهای حاکمیت جهانی: حرکت از قدرت نرم به سمت تصمیمگیری دسته جمعی؟[xxxiii] به راهنمایی پروفسور نانسی کارترایت[xxxiv] دفاع کرده و به این ترتیب با مدرک دکتری در رشته فلسفه سیاسی فارغ التحصیل شود[xxxv].
اما در 4 مارس 2011 سر هوارد دیویس[xxxvi] از ریاست مدرسه اقتصاد لندن وادار به استعفا شده[xxxvii] فعالیتها موسسه مطالعات آفریقای شمالی در مدرسه اقتصاد لندن به حالت تعلیق در آمده و لرد وولفز رسما مامور رسیدگی به موضوع پذیرش و تحصیل سیفالاسلام قذافی و چهارصد تن دیگر از معتمدان او در مدرسه اقتصاد لندن و ارائه گزارش[xxxviii] شد. در پنج مارس 2011 جرج سوروس میلیاردر معروف از این که پذیرش سیفالاسلام قذافی و چهارصد تن دیگر از معتمدان او را به مدرسه اقتصاد لندن توصیه کرده بود ابراز تاسف نموده و از 19 مارس 2011 هم همانطور که میدانیم بمبارانهای هوایی هفت ماهه ناتو در لیبی علیه ارتش و نیروهای وفادار به قذافی آغاز و در 20 اکتبر سال 2011 معمر قذافی دستگیر و بلافاصله اعدام شد. در جولای 2015 هم خود سیفالاسلام قذافی در لیبی محاکمه و محکوم به اعدام شد اما حکم اعدامش به دلیل برخی گروکشیها میان جناحهای داخلی و عوامل خارجی هنوز به اجرا در نیامده است.
در مورد ماجرای تحصیل پسر قذافی و بیش از چهارصد نفر دیگر از اتباع لیبی توضیح بیشتری وجود دارد؟
این برنامه به توصیه جرج سوروس که رسما بابت آن معذرت خواسته[xxxix] و طبق یکی از گزارشهای سفارت امریکا که در مجموعه ویکیلیکس افشا گردیده با همکاری و حتی اصرار وزارت امور خارجه انگلستان انجام شده بود، گزارش لرد وولفز (که در انگلستان رسما مامور رسیدگی به موضوع پذیرش سیفالاسلام قذافی و چهارصد تن دیگر از معتمدان او به مدرسه اقتصاد لندن شد) حکایت از آن دارد که جرج سوروس از طریق یک موسسه لابیگری امریکایی به نام مانیتورگروپ[xl] که به وسیله آن بیش از سه میلیون دلار با قذافی قرارداد بسته و حق مشاوره گرفته بود قذافی را متقاعد کرده بود که مثلا قرار است به او کمک شود تا چهره لیبی را در غرب تطهیر نماید ئ این پروژه به صورت کلید زده بود! البته خود مانیتورگروپ بعد از حمله ناتو به لیبی و تبدیل ماجرا به رسوایی قذافی[xli]در رسانهها گفت که هدف اصلی تمام این اقدامات استحاله حکومت لیبی از درون و تبدیل آن به یک حکومت نزدیکتر به غرب بوده است. به عبارت بهتر عملیات نفوذ در لیبی طوری با مهارت انجام شده بود که نه دولت که خود خانواده قذافی حاضر شده بودند بابت استحاله شدن پول هم بدهد!
یعنی سه میلیون دلار از خود لیبی گرفتند بودند تا به کمک آن حکومت این کشو را از درون متلاشی کنند؟
خیر، سه میلیون دلار فقط هزینه حق مشاوره موسسه امریکایی مانیتورگروپ بوده. پول گرفتنهای میلیاردی نه میلیونی از قذافی که از ماجرای غرامت بابت لاکربی شروع شده بود به مدرسه اقتصاد لندن یا مانیتورگروپ محدود نبود بلکه احزاب و سیاستمداران و کلا هر جا که مانیتورگروپ توصیه میکرد را شامل شده بود. تازه این پرداختها سوای سرمایهگذاریهایی بود که لیبی مجبور بود طبق این توصیهها در بانکها و موسسات مختلف انجام دهد. نفوذیها، سیف الاسلام و خیلی دیگر از طرفداران قذافیها را متقاعد کرده بودند که برای کمک به تطهیر چهره لیبی انجام تمام این هزینهها لازم است، برای این منظور خیریهای در اروپا برای سیف الاسلام قذافی تاسیس کرده بودند که بودجه تمام مخارج آن در ظاهر از محل کمکهای مالی سخاوتمندانه سه شرکت یکی ترکیهای، دیگری ایتالیایی و سومی اسکاتلندی تامین اعتبار میشد. اما پول خود این شرکتها از طریق کار چاق کنی برای کسانی که مایل بودند از نفوذ سیفالاسلام قذافی برای بستن قرار دادهای چرب و نرم با دولت لیبی در عرصههای مختلف استفاده کنند تامین میشد! این حرف من نیست چرا که طبق گزارش وولفز کار شرکت اسکاتلندی یافتن فرصتهای تجاری در لیبی عمدتاً در امر معاملات تسلیحاتی اعلام شده است. به این ترتیب وقتی مثلا پروفسور دیوید هلد[xlii] در سال 2008 برای مرکز مطالعات مرتبط با حکمرانی جهانی[xliii] در مدرسه اقتصاد لندن بودجه لازم داشت کافی بود مبلغ مورد نظر خود را به مانتیتورگروپ اعلام کند تا خیریه اروپایی سیفالاسلام توسط شرکتهای مرتبط در اقساط سیصد هزار پوندی این مبلغ را تا یک و نیم میلیون پوند طی چهار سالی که هنوز تا ساقط شدن قذافی زمان باقی بود تامین اعتبار نماید! یعنی رشوههای پرداخت شده به خانواده قذافی بابت تجارت از محل پول نفت مردم لیبی تبدیل به بودجه مرکز مطالعات حکمرانی جهانی در مدرسه اقتصاد لندن میشد و سیفالاسلام قذافی از رساله دکتری خود با عنوان نقش جامعه مدنی در دموکراتیزه شدن نهادهای حاکمیت جهانی که متن آن هم توسط مانیتورگروپ تهیه شده بود در این دانشگاه زیر نظر یکی از اساتید به هر دلیل برجسته شده فلسفه دفاع میکرد!
نکته هوشمندانه این ساز و کار نفوذ این بود که خانواده قذافی کاملا متقاعد شده بودند با این پرداختها در حال تبدیل شدن به یک بازیگردان پشت پرده بزرگ در غرب بوده و انگلستان در حال کادر سازی برای توسعه آینده حکومت آنها در لیبی در دانشگاههایی مثل مدرسه اقتصاد لندن آن هم در گلههای 400 نفری میباشد. به غیر از 400 نفری که به عنوان مدیران رهبران آینده در حال آموختن مدیریت و رهبری در مدرسه اقتصاد لندن بودند، برنامههای مشابهی با دانشگاههای امریکا و فرانسه آغاز شده بود مثلا 90 نفر (30 نفر در هر یک از سه کشور یاد شده) در سال 2009 به عنوان دیپلماتهای آینده قذافی در حال تحصیل بودند، 70 نفر دیگر هم برای تحصیل در رشته حقوق بینالملل به این کشورها اعزام شده بودند. این فضا وقتی سوروس از طریق مانیتور گروپ مثلا برای فرانسیس فوکویاما یا ریچارد پرل با پول لیبی مسافرت به تریپولی ترتیب میداد از هر نظر کاملا باور پذیر به نظر میرسید. دو سفر سالهای 2006 و 2007 آنتونی گیدنز[xliv] به لیبی و ملاقات او با سرهنگ با قذافی هم توسط سوروس و به وسیله مانیتور گروپ با پول خود قذافی ترتیب داده شده بود و چون یک شخصیت آکادمیک مثل کیدنز بعد از این سفرها از آبروی خود مایه گذاشته و رسما در ستایش قذافی مقاله هم منتشر کرده بود کسی در لیبی برنامه نفوذ شک نمیکرد. البته بعد نفوذ قذافی خیلی راحت گفتند این سفرها چون توسط رئیس سرویس امنیت لیبی طراحی شده بود طی آنها به گیدنز که خود جز مشاوران ارشد تونی بلر بود اطلاعات غلط داده شده بود!
ولی بالاخره کدام قسمت این ماجرا باعث سو تفاهم میشود؟
خب اولا شواهد بسیار زیادی وجود دارد مبنی بر این که بازی اصلاحاتی غرب با قذافی و یا پسرش نه اولین بازی از این نوع بوده و نه آخرین آنها، ثانیا بعید است این که فرضا امریکا از سال 2003 به بعد اجازه داده هر سال شمار دانشجویان ایرانی در این کشور افزایش یافته و در سال جاری به بیش از 12000 نفر برسد[xlv] فقط از روی خیراندیشی برای تحصیل ایرانیان بوده باشد ثالثا اگر همین الان جستجویی در بیوگرافیهای منتشر شده توسط از مدیران ارشد اقتصاد کشور داشته باشید در کمال تعجب مشاهده میکنید که برخی از آنها به این که مثلا شش ماه یا یک سال از دوره دکتری خود را در محضر فلان پروفسور در مدرسه اقتصاد لندن تلمذ کردهاند چه فخر فروشیهای خندهداری که نکردهاند! مضافاً این که اصولا در رشتههای علوم انسانی - فرق نمیکند اقتصاد باشد علوم اجتماعی، حقوق، مدیریت یا علوم سیاسی - همه کسانی که از کشوری مثل ایران دانشجوی یکی از این نوع دانشگاههای خارجی شده باشند در بهترین حالت باید با تجزیه و تحلیل اطلاعاتی که از ایران یا راجع به ایران جمع آوری کرده و تحویل خارجیها میدهند دوره دکتری خود را تکمیل کنند. یعنی تحقیق، پایان نامه و یا رسالهای که به یک دانشجوی مثلا جامعه شناسی یا اقتصاد یا علوم سیاسی ایرانی اجازه داده میشود روی آنها کار کند و مدرک کارشناسی ارشد یا دکتری بگیرد هیچ وقت راجع به مشکلات اجتماعی، اقتصادی یا سیاسی خود امریکا یا خود انگلستان یا مثلا عربستان یا اسراییل نیست بلکه تقریبا همیشه راجع به ایران است و مسائل مرتبط با ایران! یعنی دیده شده حتی دانشجوی ایرانی که میخواهد از فلان دانشگاه امریکایی دکتری حقوق بینالملل بگیرد هم تا با جمع آوری هزار سند و مدرک تمام اشکالات تمام سیستمهای حقوقی دنیا را در سیستم حقوقی ایران اثبات نکند از دکتر شدنش خبری نبوده است! بدبختی جدیتر این موضوع برای کشورهایی مثل ایران هم دست کم (یا انشا الله فقط) در گذشته این بوده که بخشی از این دانشجوها را آقا زادهها و یا مدیران بیخیالی تشکیل داده که یک تلفن یا ایمیل با تمام اطلاعات طبقه بندی شده و نشده کشور فاصله داشتهاند! البته توجیه قضیه هم این است بله ما در خارج هم که درس میخوانیم به طور شبانه روزی به فکر حل و فصل مشکلات وطن هستیم! در حالی که اگر بنا به یاد گرفتن شیوههای تجزیه و تحلیل و حل و فصل مثلا مشکل باشد کسی که طی تحصیل در خارج از ایران روی مشکلات حقوقی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و یا اقتصادی خارجیها کار به درد بخوری انجام داده باشد پس از بازگشت به ایران بسیار بیشتر و دقیقتر میتواند برای ایران مفید باشد.
در رشتههای غیر از علوم انسانی چطور؟
در این نوع رشتهها هم خارجیها و هم معمولا حتی خود ما در داخل برعکس عمل میکنیم! یعنی سالهاست که حتی خودمان در دانشگاههای داخل کشور هم معمولا تحقیقاتی را انجام میدهیم که نتایج آنها بیشتر به درد حل و فصل مشکلات شرکتها و کشورهای خارجی میخورد! در خارج از کشور هم که دورههای کارشناسی ارشد و دکتری معمولا پژوهش محور است اساسا از کشورهای مختلف هر کس که بتواند در پروژههای تحقیقاتی تعریف شده برای نیازهای خود خارجیها موثرتر باشد را پذیرش میکنند. البته بوده موارد متعددی که سرویسهای خارجی سعی کردهاند از همین فضاها هم برای اجرای عملیات نفوذ استفاده کرده فرضا دانشجوهای ایرانی خارج از کشور را برای جمع آوری اطلاعات از داخل اجیر نمایند. در مواردی که موضوع لو رفته و کار دانشجوی فریب خورده به زندان کشیده شده از طریق رسانههای خارجی و مزدوران داخلی سر صدا کردهاند که فلانی چون حاضر نشده با دولت ایران همکاریهای نظامی داشته باشد در ایران به جرم جاسوسی دستگیر شده است.
چرا خودمان هم در دانشگاههای داخل کشور دنبال حل و فصل مشکلات خارجیها هستیم؟
چون هم خود علم و هم سیستم آموزش عالی هم به لحاظ فرهنگی و هم مقررات و قوانین این گونه تعریف شده است! یعنی هم ملاک ارتقا و هم ترفیع از نظر اداری و هم ملاک کسب تشخص علمی جایی به اسم خارج است که گاه به آن جهان و گاه بینالملل هم گفته میشود. اگر مثلا اساتید دانشکده فنی یا پزشکی دانشگاه سیستان و بلوچستان روی حل و فصل مشکلات مردم استان سیستان و بلوچستان تحقیق کرده و مثلا با سالها پژوهش شبانه روزی تلاش کنند راه حلهای موفق سایر کشورها را برای مشکلاتی مشابه مشکلات مردم این استان شناسایی و عملیاتی کنند اگر چه دعای خیر خیلیها پشت سرشان خواهد بود اما چون هیچ یک از ژورنالها یا مجلات علمی پژوهشی خارجی یا بینالمللی علاقهای به انتشار نتایج این نوع تحقیقات نخواهند داشت این اساتید به سختی خواهند توانست از نظر آکادمیک ارتقا و ترفیع بگیرند! کم هزینهترین و پر سرعتترین شیوه برای حل و فصل بسیاری از مشکلات در تمام کشورهای جهان شناسایی و سپس انجام مهندسی معکوس روی ابداعات و فنآوریهایی امتحان شده توسط دیگران و سپس بهبود و ارتقا و نوآوری و نهایتاً بومی سازی آنها است، واضح است که یک دانشجو یا استاد مثلا رشته پزشکی یا دارو ساز میتواند با بومیکردن فلان فن آوری انحصاری خارجی جان خیلیها را در کشور نجات دهد اما مسلماً نمیتواند در هیچ یک از ژورنال پزشکی حتی ژورنالهای ایرانی راجع به نحوه بومیکردن این فن آوری انحصاری مقاله علمی پژوهشی منتشر کند! این در حالی است منتشر کردن مقاله در مورد عوارض جانبی همین داروی خارجی با جمع آوری اطلاعات از مثلا صد یا دویست بیمار در معتبرترین ژورنالهای پزشکی جهان هم چندان دشوار نیست. از نظر فرهنگی هم بد نیست به خاطر بیاوریم که مثلا دکتر حسابی از قبل از تاسیس خود دانشگاه تهران تا تاسیس موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران تا تاسیس راکتور هستهای آن، برای خودش همیشه همان آدم حسابی بوده که بوده ولی برای بنده و شما وقتی یکی از مجلات روی جلد خود تصویر او را به عنوان کاندید مرد علمی سال 1990 توسط یک موسسه خارجی که کسی نامش را هم نمیدانست ولی چون خارجی بود یعنی خیلی مهم بود معرفی کرد تازه دکتر حسابی شد! جالب این که هنوز هم که هنوز است و سالها پس از فوت آن مرحوم، شبه روشن فکر های داخلی به جای این که دنبال این باشند که بررسی کنند دستاوردهای نود سال زندگی او برای خودش مردم کشورش و کسترش علوم در کشورش چه بوده هنوز روی این بحث دارند که بالاخره او در چه سالی به آلبرت انشتین سفره هفت سین نشان داده سر آن سفره آیا از انشتین عید گرفته یا داده!

برگردیم سر ایران پروجکت و لوئرز و مدلی که توسط او در چکسلواکی اجرا شده است یک توضیح در باره خود ویلیام اچ. لوئرز بدهید که چه کاره بود و در این خصوص آیا تشابهی بین چکسلوکی سابق با ایران هم وجود دارد که مشخصا او رئیس ایران پروجکت شده؟
ویلیام اچ لوئرز[xlvi] بعد از چهار سال خدمت در نیروی دریایی امریکا (1953 تا 1957) به عنوان یک دیپلمات وارد وزارت خارجه این کشور شده و 31 سال دیپلمات بوده. او علاوه بر روسی به اسپانیایی و ایتالیایی هم تسلط دارد، ابتدا (از1975 تا 1977) دستیار معاون وزیر خارجه امریکا در امور امریکای لاتین بوده سپس از 1978 تا 1982 سفیر امریکا در ونزوئلا و بعد از 1983 تا 1986 سفیر امریکا در چکوسلواکی سابق شده است. واکلاو هاول[xlvii] بعد از انقلاب رنگی و قبل از تجزیه چکوسلواکی سابق از 29 دسامبر 1989 تا 1992 آخرین رئیس جمهور چکوسلواکی و بعد از تجزیه این کشور به جمهوری چک و کشور اسلوواکی از ابتدای سال 1993 هم اولین رئیس جمهور جمهوری چک از 1993 تا 2003 بود. یعنی ریاست جمهوری واکلاو هاول سه سال بعد از وقتی که ویلیام اچ لوئرز از وزارت خارجه امریکا بازنشسته و رئیس موزه هنری متروپولیتن نیویورک[xlviii]بود اتفاق افتاد و بله موزه هنری متروپولیتن نیویورک هم متعلق به راکفلرها هست و لوئرز 13 سال رئیس آن بوده است. نکتهای که در این جا وجود دارد این است که ویلیام اچ لوئرز و همسرش ویندی دابلیو لوئرز[xlix] که مامور سابق سیا و موسس و رئیس بنیاد جامعه مدنی[l] هست وقتی در پراگ بودند ارتباطاتی را با چهرههای فرهنگی و هنری مخالف کمونیسم شروع کردند که بعد از پایان دوره ماموریت لوئرز به صورت میهمانی های سالانه موزه هنری متروپولیتن در پراگ ادامه داشت. شیوه استاندارد غرب دوران جنگ سرد هر چه بزرگتر کردن چهرههای هنری فرهنگی مخالف کمونیسم در کشورهای کمونیستی بود و واکلاو هاول هم نمایشنامه نویسی بود که از سال 1957 مورد حمایت غرب بود. رهبران چکوسلواکی از ابتدا با کمونیسم مشکل داشتند اما وقتی دوبچک سعی کرد در 1968 آنچه خود کمونیسم با ابعاد انسانی میدانست را در این کشور حاکم کند ارتش سرخ با 600000 نفر نیرو چکوسلواکی را اشغال کرد! ویلیام اچ لوئرز میگوید وقتی بدون هیچ گونه سمت دولتی و به عنوان دوست شخصی و رئیس موزه هنری متروپولیتن در مراسم سوگند ریاست جمهوری واکلاو هاول دعوت شده و کنار ژنرالهای ارتش کمونیست این کشور ایستاده بودم به یک ایده جدید برای رویارویی با دشمنان رسیدم که آن استفاده از قواعد بازی خود آنها بود. لذا تشابه فقط در نحوه بازی غرب با مهرههای داخلی و خارجی است و در این مورد ایران و غیر ایران فرقی ندارد.
تحلیف واتسلاو هاول چه زمانی بود؟
فکر کنم همانطور که گفتم 29 دسامبر سال 1989 و تا سال 2003 هم رئیسجمهور بود. لوئرز با روشهای خودش توانست در سال 1989 یعنی قبل از پایان جنگ سرد در چکسلواکی که ضعیفترین حلقه در میان بلوک کمونیست بود، عملاً انقلاب رنگی راه بیاندازد. از سال 1989 تا 1992 هاول که عملاً مهره لوئرز در چکسلواکی بود، آخرین رئیسجمهور کشوری به اسم چکسلواکی میشود. در اینجا کار لوئرز هنوز تمام نشده است. چکسلواکی باید به دو کشور چک و اسلواکی تجزیه شود که این کار هم انجام میشود. در سال 2003 عملاً کار لوئرز در چکسلواکی تمام شد و درهمین سال پروژه بعدی آقای لوئرز ایران پروجکت میشود. حداقل اعتقاد خودش این است که میتواند مشابه کاری را که در چکسلواکی کرده در ایران انجام دهد ـ البته این کار از سال 1983 تا 2003 طول کشیده و اینجوری نبوده است که یک شبه انجام شده باشد ـ با پیگیری کارهای مشابه در ایران پروجکت عنوان پروژه را پروژهای برای ممانعت از دسترسی ایران به فناوری هستهای گذاشتند، اما عملاً میبینیم بعد از ماجرای برجام هم ایران پروجکت ادامه دارد، یعنی فعالیتهایاش متوقف نشدهاند. پس لوئرز رئیس ایران پروجکت کسی است که رئیس انقلاب رنگی چکسلواکی و بعد تجزیه چکسلواکی به دو کشور بوده و فعلا توانسته خیلیها را در امریکا متقاعد کند که از تجربیات خود در چکسلواکی میتواند علیه ایران استفاده کند.
چرا غربیها فکر میکنند مدلهایی مثل مدل شوروی الان در ایران جواب میدهد؟
در واقع بیشتر امیدوار بوده یا سعی میکنند از تمام تکنیکهایی که در جاهای دیگر دنیا استفاده کرده و جواب گرفتهاند در ایران هم استفاده کنند. هر چه باشد مدل شکست دادن اتحاد شوروی بزرگترین دستاورد غرب بعد از جنگ جهانی دوم بوده است. در این مدل ابتدا یک گورباچف کمونیست به یک گورباچف اصلاح طلب تبدیل و سپس غرب توانست با در باغ سبز نشان دادن به او و پیروانش کاری که از طریق جنگ انجام آن غیر ممکن بود را در اتحاد شوروی بدون جنگ انجام دهند. البته بعد از فروپاشی اتحاد شوروی و تشکیل فدراسیون روسیه هم دشمنیها تمام نشده گو این که همچنان سعی کرده و میکنند دقیقا مشابه همان بازی واکلاو هاول را مثلا با چهرههایی مثل گری کاسپاروف[li] استاد بزرگ شطرنج اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یک شخصیت ناراضی در فدراسیون روسیه هم انجام دهند. در مورد ایران 15 سال پیش یعنی اواسط ریاست جمهوری خاتمی هم همین صحبتها میشد کتابها و مقالات مضحک بسیاری هم در اثبات شباهت میان خاتمی و گورباچف نوشته و منتشر کردهاند. در مورد لیبی صبر و حوصله پیروزی بدون جنگ را نداشتند چرا که لیبی یک کشور کمتر از شش میلیون نفری با منابع نسبتا زیاد نفتی بود که حکومت قذافی در آن از حکومتهای بقیه شیخ نشینهای عرب از جمله عربستان و یا بحرین سرکوبگرتر و یا فاسدتر نبود. مضافا این که این کشور هر آنچه غرب خواسته بود را انجام داده و به هیچ چیز نرسیده بود و قذافی هم آنقدر کودن نبود که هیچ وقت متوجه این واقعیت نشود لذا پس ایجاد فاصله کافی میان این کشور با تمام متحدان سنتی آن برنامه استحاله در درون از طریق تشویق شورشهای داخلی با حملات هوایی ناتو همراه شد. در خصوص کشور سوریه هم ابتدا برنامه ایجاد فاصله میان دمشق و مسکو از طریق هر چه نزدیک تر کردن دمشق به پاریس و سپس جنگ داخلی فعلی با پشتیبانی گسترده خارجی در دستور کار قرار گرفت. مشابه مدلی که به تخریب کامل لیبی انجامیده پیش از سوریه و لیبی و در جریان فتنه سال 1388 روی ایران تست شد و اگرچه عدم شباهت ساختارهای سیاسی و هشیاری و آمادگی کامل مردم و نیروهای نظامی جمهوری اسلامی مانع تبدیل ناآرامیهای داخلی به فرصتی برای دخالتهای نظامی خارجی شد اما خود ناآرامیهای کاملا بیدلیل داخلی توانست ضربات بسیار شدیدی به اقتصاد تحت تحریم کشور وارد کند. بنابر این شباهت میان جمهوری اسلامی ایران و اتحاد جماهیر شوروی یا لیبی یا اوکراین یا گرجستان یا چکوسلواکی صرفا داشتن دشمنان مشترکی است که آرزوهای مشابه داشته و با روشهای مشابه تلاش میکنند به آرزوهای خود برسند. اگر چه همانطور که قبلا هم اشاره شد متاسفانه کند ذهنیهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی برخی مدیران و آقایان و آقازادهها در ایران هم در مواردی باعث ضربه خوردن بیدلیل مردم و نظام از همین تلاشها دشمنان شده است.
چه نوع کند ذهنیهایی؟
کند ذهنیهایی که در تحلیلهای نهایی آثارشان بیشباهت به خیانت نیست. ببینید درسی که ویلیام لوئرز رئیس ایران پروجکت بعد از سی و چند سال سابقه دیپلماتیک در وزارت خارجه امریکا و بقیه سوابق دیپلماسی غیر رسمی آن در نهادهای مختلفی که عملاً خطدهنده به دولتهای مختلف امریکا بودهاند در دانشگاه کلمبیا تدریس میکند، نحوه مذاکره با دشمن است. یعنی کلمه دشمن مشخصا در آن آورده شدهاست.این بدان معناست که او تدریس میکند از چه ویژگیهای روانشناسی باید استفاده کرد، اینکه از چه ویژگیهای جامعهشناسی میشود استفاده کرد، اینکه چگونه میشود نقاط ضعف دشمن را شناسایی و از آنها در روند نهایی مذاکرات استفاده کرد، این درسی است که ویلیام لوئرزدارد بعد از یک عمر کسب تجربه در دانشگاه کلمبیا تدریس میکند.
امریکاییها در کل به طرق مشابه سعی میکنند کشورهایی که برای منافع خود دشمن تعریف کردهاند را نابود کنند یک زمانی اتحاد جماهیر شوروی را دشمن اصلی خود تعریف کرده بودند و خود همین دشمنی هم بالاخره ایده کلی نزدیک به یک قرن جنگ سرد بود. با پایان جنگ سرددشمنیهای ایدهئولوژیک امریکا و روسیه تمام شد ولی بسیاری از دشمنیهای دیگر باقی ماند و میبینیم در تحریمها و کارهای دیگری که میکنند دشمنیها همچنان ادامه دارد، اما دست کم در نبرد ایدئولوژیک امریکا خودش را برنده جنگ سرد میداند و این کشور در حال حاضر اگر نگوییم در جهان دست کم در منطقه ما رقیب ایدئولوژیک جدی دیگری غیر از ایران احساس نمیکند. جمهوری اسلامی غیر از ایران هم در منطقه ما هست، پاکستان هم جمهوری اسلامی پاکستان است و قبل از ما هم جمهوری اسلامی اعلام شده بود، اما از نظر ایدئولوژیک امریکاییها آنچه را رقیب خودشان میدانند، جمهوری اسلامی ایران است. جمهوری اسلامی ایران کشوری است که همیشه خود را با آنچه خود هست تعریف کرده نه با آنچه دیگران هستند یا نیستند. اگر بیشتر دقت کنیم مدلهای ضد ایرانی دیگری هم غیر از آنچه گفته شد توسط امریکا علیه ایران به کار گرفته شده است، خود جنگ تحمیلی مسلما یکی از این مدلها بوده است ولی اگر محاکمههای مربوط به ماجرای ششم بهمن سال 1360 آمل را با دقت باز خوانی کنیم، طیف وسیعی از جنایتکاران موسوم به سربداران جنگل که در دادگاه صحبت میکنند، خود را دانشجوهای ایرانی دانشگاههای مختلف امریکا معرفی میکنند که به عنوان مارکسیست از امریکا به ایران آمده و در حالی که عراق یک تهاجم همه جانبه را علیه ایران سازمان داده علیه هموطنان خود در داخل اقدام به قتل و غارت کردهاند. یعنی مارکسیستهایی که از امریکا به ایران صادر شدهاند در ایران به عنوان دفاع از حقوق خلق و غیره آدم کشتهاند و در دادگاهها هم میگویند ما داشتیم در امریکا درس میخواندیم و بعد از انقلاب به هر دلیلی به ایران آمدیم هر کدامشان بهانهای برای از امریکا به ایران آمدن دارند ولی همه در امریکا مارکسیست شده و از امریکا به ایران آمدهاند. امریکا در آن موقع یعنی در اوج جنگ سرد برای مقابله با جمهوری اسلامی ایران، مارکسیست امریکایی در خاک خود پرورش داده و به ایران صادر کرده است. الان هم دارند در منطقه اسلامگرایی امریکایی را با همان روش همان تولید مارکسیستهای امریکایی میسازند- اسلام داعشی!
این که امریکاییها خودشان از همان سال 1357 مردم ایران را به دلیل ساقط کردن دیکتاتور منصوب امریکا دشمن خودشان تعریف کرده و میکنندتقصیر مردم ما نیست اما نکته مهم این رویداد برای شبه روشنفکران امریکایی در ایران این است که شما هر قدر هم که بتوانید با امریکا دوستی کنید، از یک حکومت دستنشانده مثل حکومت ایران قبل از انقلاب که نمیتوانید بیشتر دوست امریکا شوید. دوستی با امریکا از نظر توسعه اقتصادی و توسعه سیاسی، ایران را به مرزی رساند که چارهای جز یک انقلاب نداشت و این شوخیبردار نیست. بنابراین هیچ کشوری از طریقدوستی با امریکا نمیتواند مشکلات سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی خود را حل شدنی فرض کند. این نوع مشکلات باقی میمانند و شدیدتر میشوند مگر اینکه خودمان راهحلی برای حل و فصل آنها پیدا کرده و خود را ملزم به عمل کردن به آنها بدانیم.

یکی از اهداف ما در این مصاحبه این است که صرفاً کلیت مذاکرات میان ایران و امریکا را بدانیم.
در خصوص خود انجام مذاکرات فارغ از محتوا و نتایج آنها، امریکاییها از اصطلاحی به نام خلع سلاح ایدئولوژیک[lii] استفاده میکنند، یعنی از نظر آنها خود همین که کشوری مثل ایران مثلا در مورد برنامه هستهای که آن را طبق انپیتی و همه تعهدات بینالمللی دیگر حق مسلم خود تعریف کرده وارد مذاکره شده و اخبار آن منتشر شود باعث میشود که جمهوری اسلامی ایران دست کم از این نظر که پذیرفته از دیگرانی هم باید در مورد این حق مسلم حرف شنوی داشته باشد به لحاظ ایدئولوژیک تا حدودی خلع سلاح شده است.
اما آنچه که تحت عنوان مذاکرات مسیر 2 شکل میگیرد در حقیقت نوعی یارگیری بین نخبگان هم است. موقعی که دو طرف صرفاً سرگرم مذاکرات رسمی دیپلماتیک هستند، اینکه مثلاً فلان بخش از قطعنامه شورای امنیت، یا فلان قسمت از متن توافق را چگونه تنظیم کنیم که شما بتوانید آن را به مردم یا سیاسیون کشور خودتان بقروشید بهراحتی در جریان مذاکرات قابل طرح نیست! شما مذاکره را برای مذاکره نمیکنید. مذاکره یک جور چانهزنی است. باید یک چیزی بدهید و یک چیزی بگیرید. حال شما چه میخواهید بدهید و چه میخواهید بگیرید؟ در مذاکراتی که تا حالا با ما کردهاند، ابتدا اموالی را از ما گرفته سپس به ما گفتهاند اگر میخواهید اینهایی که از شما گرفتهایم را خرد خرد به شما پس بدهیم، باید این امتیازات را به ما بدهید. معنی امتیازاتی که میخواهند در کل این است که باید از قسمتی از حق حاکمیتتان بگذرید و برنامههای تحقیقاتی و غیر تحقیقاتی هستهای تان را متوقف، کم شتاب و یا محدود کنید.
مثلاً در مورد خود غنی سازی، متاسفانه همه بحثها در ایران به این چه تعداد سانتریفیوژ بعد از چند سال مجازیم داشته باشیم محدود شده، این در حالی است در حال حاضر هزینه هر واحد جداسازی توسط سانتریفیوژهای گازی آن هم با تکنولوژی مورد استفاده توسط امریکا 100 دلار و هزینه هر واحد جداسازی با تکنولوژی لیزری[liii] ابداع شده در سال 2006 توسط شرکت سایلکس[liv] در استرالیا که مجوز بهرهبرداری تجاری کامل از آن در 25 دسامبر 2012 به شرکت امریکایی جنرال الکتریک داده شده کمتر از 30 دلار است[lv]. به همین دلیل شرکت کانادایی کامکو[lvi] و شرکت ژاپنی هیتاچی در مشارکت با جنرال الکتریک امریکا اقدام به تاسیس شرکت غنیسازی لیزری جهانی[lvii] (جیالای) با استفاده از تکنولوژی غنی سازی لیزری سایلکس در امریکا نمودهاند. حال وقتی آدمی مثل دکتر صالحی که به دلایل شغلی اصولا نمیتواند با این نوع اطلاعات که جنبه کاملا عمومی دارند بیگانه باشد میآید در برابر نمایندگان مردم در مجلس میگوید ولله والله ولله با اجرای برجام تحقیقات هستهای مان نه متوقف میشود نه با کندی روبرو خواهد شد[lviii] در حالی که در بند 81 از پیوست اول همان برجام، خودش دولت جمهوری اسلامی ایران را متعهد کرده برای مدت ده سال یعنی تا سال 2026 جلوی انجام هرگونه تحقیقی را توسط دانشمندان ایرانی روی همه سایر شیوههای جداسازی ایزوتوپی اورانیوم به غیر از همان شیوه آنچنانی سانتریفیوژهای گازی کاملا بگیرد و سایر شیوهها هم در پانوشت شامل (و نه محدود به) کلیه سیستمهای جداسازی لیزری، الکترومغناطیسی، ورتکس و ... معرفی شدهاند واقعیت این است که این رفتار و گفتار برای هر ناظر بیطرفی تردیدهای کاملا جدی ایجاد میکند.
واضح است که وقتی طبق برجام هیچ دانشمندی در ایران حق نداشته باشد حتی در آزمایشگاههای کاملا تحت نظارت آژانس هم روی شیوههای ارزانتر غنی سازی نظیر غنی سازی با لیزری هیچ نوع تحقیقاتی را انجام دهد، در سال 2026 که بیست سال از ابداع تکنولوژی جداسازی لیزری سال 2006 شرکت سایلکس استرالیا گذشته در بهترین حالت شروع غنیسازی ایران در حرکت به سمت همان شیوه تولید با بیش از سه برابر قیمت تمام شده خواهد بود که مسلما در ابعاد صنعتی و در رقابت با رقبای بینالمللی اساساً نمیتواند توجیه اقتصادی داشته باشد. از آنجایی که برای اطلاع از بهانههای پذیرش این نوع محدودیت استکباری در مذاکرات رسمی باید منتظر انتشار خاطرات و برای اطلاع از دلایل پنهانکاریهای انجام شده در مورد آنها در برابر نمایندگان مردم آن هم با سه بار تکرار سوگند، منتظر انتشار اعترافات بود، تلاش برای کسب اطلاعات بیشتر از کلیات چیزی را برای کسی تغییر نمیدهد. البته این را هم اضافه کنم که از آنجایی که معنای تحقیق و توسعه در برجام تعمداً دقیق تعریف نشده تا قابل تفسیر باشد کسی مطمئن نیست اگر ریفرنس همین حرفها را در مورد غنی سازی لیزری منتشر کنید و کسی با آی پی ایران سایتهای ریفرنس داده شده را چک کند، از نظر دولت امریکا همین کار انجام نوعی تحقیق غیر مجاز و نتیجتاً نقض بند 81 از پیوست اول برجام تلقی نگردد! لذا برای این که خدایی نگرده متهم به نقض برجام نشوید موضوع را حتماً هم با آقای صالحی هم مونیز چک کنید تا پس فردا طلب کار نشوند ما داشتیم آبادان را با روزی 100 میلیون دلار برجام آباد میکردیم تحقیقات غیر مجاز انجام دادند نگذاشتند!
[i] Rockefeller Brothers Fund
[ii] The United Nations Association of the United States of America
[iii] Stephen B. Heintz
[iv] http://www.rbf.org/people/stephen-heintz
[v] William H. Luers
[vi] Jessica Tuchman Mathews
[vii] George Wisner
[viii] http://iranprojectfcsny.org/core-member-bios
[ix] William Green Miller
[x] Thomas R. Pickering
[xi] Paul Pillar
[xii] Jim Walsh
[xiii] Stockholm International Peace Research Institute
[xiv] Joseph Montville
[xv] Ping-pong diplomacy
[xvi] http://fpif.org/wrestling-with-iran/
[xvii] http://www.mashreghnews.ir/fa/news/215962/%D8%AE%D8%B7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%AE-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA
[xviii] Christina "Kiki" Kelley
[xix] http://www.huffingtonpost.com/bri-seeley/us-mens-olympic-wrestling-team-makes-history_b_5589576.html
[xx] AmeriCorps (civil society program supported by the U.S. federal government)
[xxi] Gregory Sullivan Senior Advisor for Strategic Communications on Iran at U.S. Department of State
[xxii] http://mashable.com/2012/03/20/iran-electronic-curtain/
[xxiii] Frances Stonor Saunders
[xxiv] Who Paid the Piper?
[xxv] https://www.cia.gov/library/center-for-the-study-of-intelligence/csi-publications/csi-studies/studies/vol46no1/article08.html
[xxvi] Anthony Giddens
[xxvii] London School of Economics
[xxviii] http://www.newstatesman.com/politics/politics/2014/04/colonel-and-his-third-way
[xxix] http://www.theguardian.com/commentisfree/2007/mar/09/comment.libya?CMP=twt_gu
[xxx] Francis Fukuyama
[xxxi] Richard Perle
[xxxii] The theory of structuration
[xxxiii] The Role of Civil Society in the Democratization of Global Governance Institutions: From 'Soft Power' to Collective Decision-Making?
[xxxiv] Nancy Cartwright
[xxxv] http://www.theguardian.com/world/2011/dec/01/foreign-office-oxford-gaddafi-son
[xxxvi] Sir Howard Davies director of the London School of Economics
[xxxvii] http://www.theguardian.com/education/2011/mar/03/lse-director-resigns-gaddafi-scandal
[xxxviii] http://www.lse.ac.uk/newsAndMedia/woolf/pdf/woolfReport.pdf
[xxxix] http://www.theguardian.com/education/2011/mar/04/lse-libya-anthony-giddens-gaddafi
[xl] Monitor Group
[xli] Gaddafi scandal
[xlii] David Held
[xliii] LSE Center for Global Governance
[xliv] Anthony Giddens
[xlv] http://fpif.org/wrestling-with-iran/
[xlvi] William H. Luers
[xlvii] Václav Havel
[xlviii] Metropolitan Museum of Art in New York
[xlix] Wendy W. Luers
[l] The Foundation for a Civil Society
[li] Garry Kasparov
[lii] Ideological disarmament
[liii] Separation of Isotopes by Laser Excitation (SILEX)
[liv] Silex Systems Limited
[lv]http://www.nature.com/polopoly_fs/7.5218.1341324987!/image/uranium_enrichment.jpg_gen/derivatives/fullsize/uranium_enrichment.jpg
[lvi] Cameco
[lvii] Global Laser Enrichment (GLE)
[lviii] http://www.rajanews.com/news/224691