گروه تاریخ رجانیوز: آنچه در پی میآید، قسمت دیگری از تاریخچهی حزب الله است. این سلسله مطالب، ترجمهای است از ترجمهی عربی کتاب «رزمندگان خدا؛ حزب الله از درون؛ 30 سال نبرد ضد اسرائیل»، نوشتهی نیکلاس بلانفورد؛ که در عین نوشته شدن توسط یک پژوهشگر غربی (که بعضا با مواضع حزب زوایای جدی داشته و گاهی در درک عمق ایدئولوژی اسلامی ناتوان بوده و در برخی موارد نیز تحت تاثیر شایعات ضد مقاومت واقع شده) مجموعا اطلاعات مفید و ذیقیمتی در بارهی تاریخچهی حزب الله ارائه میکند. قسمت چهل و چهارم را میخوانیم:
دردسرهای اسرائیل از نفوذهای اطلاعاتی حزب الله
مسئلهی نفوذ دستگاه اطلاعاتی حزب الله که ارتش لبنان جنوبی به آن دچار شده بود هم بر میزان مصیبتهای اسرائیل در جنوب لبنان میافزود. مثلا در اواسط اکتبر 1997 [مهر 1376]، نیروهای حزب الله موفق شدند با نفوذ به منطقهی اشغالی، در فاصهی حدودا صد متری مرز، یک بمب کنار جادهای را در مسیر کاروانی متشکل از سه ماشین مرسدس بنز منفجر کند. این ماشینها در حال انتقال چند افسر عالیرتبهی ارتش اسرائیل به مقر فرماندهی تیپ هفتاد ارتش لبنان جنوبی درکنار روستای مرکبا برای جلسهای با فرماندهان این گروه شبهنظامی بودند.
نیروهای حزب الله، پس از این کمین، حملهشان را در همان منطقه با هجوم به تعداد دیگری از افسران اسرائیلی که سوار بر ماشینهای غیرنظامی بودند ادامه داده و این بار در حملاتشان از ترکیبی از بمبهای کنارجادهای، موشک و تیربار استفاه کردند. در نتیجهی این حملات، دو اسرائیلی کشته و شش تن زخمی شدند.
این یک کمین با برنامهریزی خوب بود اما چیزی که باعث افزایش نگرانی اسرائیلیها میشد این بود که این کمینها به وضوح نشان میداد حزب الله از پیش، دادههای اطلاعاتیای دربارهی جلسهی افسران اسرائیلی با ارتش لبنان جنوبی در اختیار داشته است. اسرائیلیها از ماشینهای غیرنظامی استفاده کرده بودند ولی حزب الله موفق شده بود آنها را تشخیص دهد چون از زمان عبور آنها از مرز اطلاع داشته است.
امنون شاحاک، رئیس ستاد مشترک، چند ماه بعد اعتراف کرد که ارتش اسرائیل به واسطهی نفوذ حزب الله، از «مشکل اطلاعاتی/امنیتی جدی» رنج میبرد.
[از راست: آمنون لیپکین شاحاک و ایهود باراک]
حزب الله با استفاده از دادههای اطلاعاتی-امنیتیای که در منطقهای اشغالی جمع میکرد تلاش داشت جابهجاییهایی فرماندهان عالیرتبهی ارتش اسرائیل را زیر نظر گرفته و برای حملاتی ضد آنها برنامهریزی کند. به این ترتیب، این ف رماندهان عملا تبدیل شده بودند به افراد «تحت تعقیب»!
«تبدیل شده بودم به یک هدف بسیار مورد پسند این سازمان!» این را سرهنگ نوعام بن تسفی به یاد میآورد، کسی که در حد فاصل سالهای 1996 تا 2000، فرمانده تیپی در جنوب لبنان، و آخرین فرمانده بخش غربی در منطقهی اشغالی [جنوب لبنان] بوده است: «در بازدیدهایی که از مراکز ارتش لبنان جنوبی داشتم و همینطور در سفرهایی که برای دیدار با غیرنظامیها داشتم، دنبالم بودند. در جاهایی که از آن دیدار داشتم تلاش کردند با خمپاره هدف قرارم دهند. بمبهای کنار جادهای هم منتظر شخص من بودند.»
یک بار، دستگاه اطلاعات نظامی اسرائیل متوجه وجود طرحی برای ترور بن تسفی شد. یک نیروی همکار حزب الله که در بنت جبیل یک کارگاه آهنگری داشت، مامور انجام این ترور بود. موقعی که نظامیان اسرائیلی به کارگاه یورش بردند، یک عکس از بن تسفی (که حزب الله موفق شده بود از تصاویر پخش شده در شبکههای تلویزیونی اسرائیل تهیه کند) پیدا کردند. بن تسفی میگوید: «دستورات کتبیای هم پیدا کردیم که به چگونگی تهیهی مقدمات پرداخته بود، و راه درستی که میشد من را و ماشینم را تشخیص داد.»
ضربات سنگین نیمهی سال 1997 و تمایل یافتن افکار عمومی صهیونیستها برای عقبنشینی
رشتهی امور در منطقهی اشغالی داشت از دست اسرائیل بیرون میرفت. در سه ماه آگوست، سپتامبر و اکتبر 1997 [تقریبا مرداد، شهریور و مهر 1376]، 27 نظامی اسرائیلی کشته شدند، یعنی بیش از کل کشتههایی که ارتش اسرائیل در سال 1996 داده بود. حزب الله کشف کرده بود چطور تانکهای اسرائیلی را منهدم کند و اقدام به کمینهای حسابشدهای در فاصله چند متری دیوارهی مرزی مینمود. حزب الله موفق شد به صورت مستمر توانمندی هایش در جمعآوری دادههای اطلاعایت را افزایش دهد. روحیهی ارتش لبنان جنوبی هم در حال فروریختن بود و این گروه شبهنظامی پر شده بود از جاسوسهایی که برای حزب الله یا دستگاه اطلاعات نظامی لبنان گزارش می فرستادند.
تعداد 37 نفر از نظامیان اسرائیلی که مجموعا در سال 1997 در جنوب لبنان کشته شدند، بالاترین میزان تلفات از سال 1985 تا آن زمان محسوب میشد. این تلفات اگرچه بالا نبود، اما از نظر نظامی، دائما رو به افزایش میرفت. حزب الله هم از حساسیت اسرائیل نسبت به ایجاد تلفات در بین نظامیانش آگاهی داشت. اواخر ماه اکتبر بود که شیخ نبیل قاووق با صدای بلند اعلام کرد: «هرچه تعداد بیشتری از اسرائیلیها را کشتیم، اختلافات بیشتری در بینشان ایجاد کردیم.»
قطعا، موفقیتهای حزب الله اثر خود را در اسرائیل گذاشته بود و افکار عمومی اسرائیل حس میکرد لبنان فرسودهشان کرده است. چه مدت زمانی دیگری باید آنها مرگ برادران، شوهران و فرزندانشان را در گرد و خاک و گل و لای جنوب لبنان تحمیل میکردند؟
گروه «چهار مادر» تحصنهای سازمانیافتهای را در بیرون وزارت دفاع اسرائیل سامان میدادند و بستههایی رسانهای در راستای تقویت هدفشان یعنی پایان دادن دخالت اسرائیل در لبنان، در تقاطعهای خیابانی پخش میکردند.
[نمونه ای فعالیت های گروه «چهار مادر»]
نظرسنجیای که در ماه سپتامبر، پس از عملیات انصاریه، انجام شد نشان میداد که 52 درصد از اسرائیلیها عقبنشینی نظامیان از جنوب لبنان، به شرطی که همراه با تضمینهای امنیتی باشد، را [بر بقای در لبنان] ترجیح میدهند. حتی آریل شارون، معمار لشگرکشی به لبنان در سال 1982 و حامی گسترش منطقهی اشغالی به فاصلهی 40 کیلومتر از مرز، هم اذعان کرد که عقبنشینی یکجانبه، گزینهای است که ارزش دارد کاملا به آن فکر شود.
اما یک بررسی نظامی که در ماه نوامبر [حدودا آبان 1376] صورت گرفت اعلام میکرد که هیچ گزینهای در مقابل ارتش اسرائیل وجود ندارد جز اینکه در لبنان باقی بماند تا بتواند [از طریق این برگه] پیمان صلحی با سوریه منعقد نماید. در نتیجه، تعداد نظامیها در منطقهی اشغالی افزایش پیدا کرده و تاکتیکهای پرخاشگرانهتری در پیش گرفته شد، و محافظت بیشتری از تجهیزات زرهی و مراکز مقدم اسرائیلی فراهم آمد.
با این وجود، تاکتیکهای جدید، از عملیات محافظت از پایگاهها و تلاش برای جلوگیری از فروریختن منطقهی اشغالی فراتر نرفت. در همین حال، سیاسیون تلاش داشتند راه حلی برای خروج از لبنان (البته به همراه برخی تضمینها جهت تامین امنیت شمال اسرائیل [فلسطین] پس از عقبنشینی) دست و پا کنند.
جنوب لبنان: زمین تمرین و آموزش مجانی ارتش اسرائیل
با وجود افزایش خشم افکار عمومی اسرائیل از وضعیت سختی که حکومتشان در لبنان با آن مواجه بود، دولت نمیتوانست خود را وارد جریان «عقبنشنی غیرمشروط» کند. چون عقبنشینی یکجانبه، در دل خود به معنای پذیرش شکست بود و به این معنا که یک دستهی کوچک شیعه توانسته ارتش اسرائیل را [از خاک لبنان] بیرون کند. و اگر اینطور میشد، سیاست بازدارندگیای که اسرائیل در مقابل فلسطینیها و برخی دیگر از دشمنان عربش در پیش گرفته بود، به تبعات نامطلوبی دچار میگردید.
سرتیپ ایرز گیرشتاین (که در آن زمان، به این دلیل که ریاست «واحد ارتباط ارتش اسرائیل در لبنان» را به عهده داشت، عالیرتبهترین افسر اسرائیلی در جنوب لبنان محسوب میشد) شدیدا از ادامهی حضور نظامی در لبنان دفاع و از مسیر صلح گرایانه در اسرائیل [یعنی مسیری که پذیرفته بود جنگ در لبنان فقط شکست به دنبال دارد!] صریحا انتقاد میکرد.
«قطعا [کسانی که خواستار خروج از لبناناند] تهدیدی برای نظامیها[ی اسرائیلی] محسوب میشوند.» گیرشتاین این را در تابستان سال 1998، با شوخی به زبان آورد، و ادامه داد: «اولا به این دلیل که ساکنین محلی را به همکاری با حزب الله ترغیب میکنند، چون [اینطور نشان میدهند که] ما به زودی از خاکشان بیرون خواهیم رفت. و ثانیا از طریق بالابردن روحیهی تروریستها [یعنی رزمندگان مقاومت] که حس میکنند این نشانهای است بر ضعف ارتش اسرائیل.»
رئیس ستاد مشترک ارتش اسرائیل هم تمایلی برای دست کشیدن از منطقهی اشغالی نداشت. او دولت را تشویق کرد که سریعا در این باره تصمیمی اتخاذ کند. اما پوئنهای مثبتی که دولت میدید، از نگرانیاش دربارهی از دست رفتن هیبتش و تضعیف نیروی بازدارندگی اسرائیل، بیشتر بود. چراکه به رغم همهی این مسائل، و با وجود کشته شدن به صورت متوسط 20 نظامی اسرائیلی در هر سال، نیروهای مسلح حالا با قیمتی ارزان (دستکم به معنای نظامی) بر زمینی سیطره داشتند که در واقع یک زمین تمرین و آموزش نظامی مجانی محسوب میشد. چیزی که یک بار روزنامهی هآرتس دربارهاش نوشت: «یک زمین آزمایش عالی، و بدون حضور شهرکنشینان.»
آیا جایی بهتر از این وجود داشت که ارتش اسرائیل بتواند دکترین [نظامی]اش را بهبود بخشد، و سلاحهای جدید آزمایش کند، و تجربهی رزمی نظامیان و کادرهای پروازیاش را افزایش دهد، و با یک گروه شبه نظامی [یعنی ارتش لبنان جنوبی] پیمانی ببند که اکثر کارهای جنگی را در خطوط درگیری به نیابت از او انجام دهد؟ در حالی که این چیزها نیازمند تخصیص بخش بزرگی از بودجهای بود که دولت، سالیانه برای ارتش تصویب میکرد ولی حالا ارتش میتوانست این پول را در جیبش بگذارد.
از این گذشته، درگیریها دور از چشم خبرنگاران رسانهای اسرائیلی رخ میداد (به این خبرنگاران اجازهی ورود به منطقهی اشغالی داده نمیشد، مگر در موارد استثنایی و آن هم تحت نظارت نظامی) و همین به نیروهای مسلح امکان میداد روند خبررسانی به تودهی مردم [یعنی عموم اشغالگران خاک فلسطین] را مدیریت کنند.
در کنار اینها، میشد [در جنوب لبنان] مهارتها و تاکتیکهای میدانی را تقویت کرد. مثلا ایگوز (که یک واحد کماندویی در ارتش اسرائیل و متخصص جنگ چریکی بود) باید خود را مدیون حضور در درگیریهای جنوب لبنان میدانست. یا مثلا توانمندی حزب الله در انهدام تانکهای مرکاوا در سال 1997 با موشکهای AT-4 و تاو ضد زره، به بازطراحی شکل مرکاوا ام-کی-4 کمک کرد و این نسل جدید از تانکهای مرکاوا در سال 2002 وارد خدمت شدند. و در نتیجهی همین تجربیات در جنوب لبنان بود که مرکاوا ام-کی-4 (تانکی که بیشترین محافظت زرهی در جهان را داراست) توانست بر مشکلاتی که نسل سوم موشکهای ضد تانک در اولین عملیات میدانی واقعیاش در جریان جنگ 33 روزه سال 2006 برایش ایجاد کردند، فائق آید.
[مترجم: البته نباید جریان شکار مکرر و بسیار پرتعداد تانکهای مرکاوا در جنگ 33 روزه در وادی الحجیر که در ادبیات نظامی جهان به «کشتار مرکاوا» یا «مقبره مرکاوا» معروفه شده را فراموش کرد!]
نظامیان بخش توپخانهای هم از جنوب لبنان به عنوان جایی که در برد توپهایشان قرار دارد، در حملاتشان ضد حزب الله استفاده میکردند و مهمات جنگی تاریخ گذشتهشان به صورت روزمره بر جنوب لبنان فرود میآمد (این را چند افسر عالیرتبهی یونیفل نقل میکنند) و این، خود راهی بود برای خلاص شدن از دست مهمات قدیمی، بدون اینکه لازم باشد یک هزینهی اضافی پرداخت و آنها را برای انهدام به صحرای نقب در جنوب اسرائیل [جنوب فلسطین] منتقل نمود.
ادامه دارد ...
مترجم: وحید خضاب
[قسمت بعد، در روز یکشنبه، 11 تیر 1396 منتشر خواهد شد]
[مطالب مندرج در این سلسله مطالب لزوما مورد تأیید رجانیوز و مترجم نیست و تنها به جهت حفظ امانت به صورت کامل نقل شده است. خصوصا مطالب مرتبط با نیروهای ایرانی و یا سران مقاومت، نیازمند تأیید از سوی مراجع ذی صلاح است.]
قسمتهای قبل: