عکسهای ایرانی و خارجی و مطالب جالب

**اگر آمریکا و طرف‌های غربی بفهمند ایران کشور قوی‌ای است، دست از لجبازی برخواهند داشت**

عکسهای ایرانی و خارجی و مطالب جالب

**اگر آمریکا و طرف‌های غربی بفهمند ایران کشور قوی‌ای است، دست از لجبازی برخواهند داشت**

آنقدر کتکمان زدند که تمام مدت اسارت تحت درمان بودیم

قائمی حیدری در گفتگو با فارس(1): آنقدر کتکمان زدند که تمام مدت اسارت تحت درمان بودیم خبرگزاری فارس: یکی از دیپلمات های ایرانی آزاد شده از دست آمریکایی ها گفت: سربازان آمریکایی آنقدر لگد زده بودند که من هنوز آثارش درگردنم مانده است. در مدت اسارت مدام تحت درمان قرار داشتیم، چون بدجوری کتکمان زده بودند و آسیب دیده بودیم. بیست و یکم دی ماه سال هشتاد و پنج برابر با 11 ژانویه 2007 میلادی، نیروهای آمریکایی بر خلاف موازین بین‌المللی با حمله به ساختمان کنسولگری ایران در شهر اربیل عراق پنج نفر از دیپلمات‌های ایرانی مستقر در این شهر را ربودند. آمریکایی‌ها که در این اقدام رایانه و اسناد این دفتر را با خود بردند، ادعا کردند که این افراد با سپاه پاسداران در عراق ارتباط داشته و کمک مالی و تسلیحاتی در اختیار شورشیان عراق قرار می‌دادند. در حالی که با تلاش‌های دیپلماتیک ایران یک سال بعد دو نفر از این دیپلمات‌ها به همراه نه ایرانی دیگر آزاد شدند. تا اینکه در تیر ماه امسال به دلیل فشارهای دیپلماتیک ایالات متحده مجبور شد مابقی این افراد را آزاد کند. گفتگوی با " مجید قائمی حیدری " حاصل لحظاتی گَپی خودمانی با ایشان است که به بررسی این واقعه پرداخته است. *فارس: اوضاع و احوال منطقه در زمانی که وارد عراق شدید چگونه بود؟ قائمی حیدری: 28 مرداد 1385 از طرف وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی به کنسولگری سلیمانیه مأمور شدم و در بخش صدور روادید مشغول به کار شدم. سلیمانیه عراق از ابتدای دهه 90، یعنی از زمان جنگ خلیج فارس تقریباً به حالت یک حکومت خودمختار در آمده بود و کردها در آنجا حکومت‌ می‌کنند. دو تا منطقه کرد نشین در عراق عبارتند از: اربیل و سلیمانیه؛ که اداره یک قسمت در اختیار آقای مسعود بارزانی و قسمت دیگر را آقای طالبانی اداره می کند . با توجه به وضعیتی که رژیم بعث (حکومت صدام) برای مردم کُرد به وجود آورده بود، آنها از نظر مسائل اجتماعی، اقتصادی و حتی معیشتی دچار مشکلات خیلی زیادی بودند. نمونه بارز این مطلب نبود پزشک و مراکز درمانی بود. نیاز بود که به این مردم کمک شود، جمهوری اسلامی هم به خاطر روحیه تعاونش در این منطقه خیلی به مردم کُرد کمک می‌کرد. سلمیانیه، منطقه‌ای بود که تازه شروع به کار کرده بود و تلاش می کردند تا در زمینه های اقتصادی و سیاسی خودشان را نشان دهند، کُردها هم برای این امر فعالیت زیادی می‌کردند. من به درخواست دولت عراق و به خصوص شخص آقای طالبانی، برای کمک به مردم در ترددشان، مسایل اقتصادی، فرهنگی‌ و دیگر نیازمند‌ی‌هایی که داشتند به عنوان دیپلمات در آنجا حضور داشتم. *فارس: حضور آمریکایی‌ها در آن منطقه چگونه بود؟ قائمی حیدری: آمریکایی‌ها هم آنجا حضور داشتند. دفتر و تشکیلات داشتند و حضورشان عادی بود البته طبق قرارداد‌هایی که از قبل داشتند. *فارس: حضور نظامی شان در منطقه چگونه بود؟ قائمی حیدری: مانند دیگر مناطق عراق حضور نظامی چندانی نداشتند. سلیمانیه برای آمریکایی‌ها منطقه امن محسوب می‌شد و به گونه ای بود که حضور نیروهای آمریکایی در آنجا موردی نداشت. البته این را هم بگویم که در اصل آن منطقه، محل تفریح نیروهای امریکایی بود. یعنی نیروهای آمریکایی‌ که در مناطق میانی، جنوبی و شمالی عراق فعالیت می‌‌کردند برای استراحت و تفریح به مناطق کُرد می‌آمدند و از آن مناطق به عنوان مناطق استراحت‌شان استفاده می‌کردند. حضور نیروهای نظامی درآنجا مثل بغداد نبود. البته به این منظور نیست که کلاً وجود نداشت. بر اساس شرایطی که خود آمریکایی‌ها در نظر می‌گرفتند، اگر نیاز بود یک دفعه حضور پیدا می‌کردند و سریع نیروهایشان را می‌آوردند و مستقر می‌کردند، به سرعت هم تخلیه می‌کردند، ولی حضورشان مستمر نبود. این حضور طوری نبود که به چشم مردم بیاید و مدام شاهد این باشند که نیروی‌های نظامی آنجا وجود دارد. *فارس: پیرامون حضور شرکت های صهیونیستی و اسرائیلی در منطقه بگویید؟ قائمی حیدری: در این منطقه مکانی که بصورت رسمی به عنوان دفتر رژیم صهیونیستی دایر باشد، وجود ندارد. اما تحت پوشش های مختلف صهیونیست ها مشغول به فعالیت هستند، حالا یا تحت پوشش سازمان‌های خیریه یا سازمان‌های دیگر. که تعدادشان هم زیاد است و یا حتی از پوشش کشورهایی مثل ترکیه یا کشورهای دیگر استفاده می‌کنند *فارس: علت اصلی اسارت دیپلمات‌‌های ایرانی چه بود؟ قائمی حیدری: اگر بخواهم به وقایع نگاه کنم و از دل آنها مطلب را بگوییم، یک بحث دارد و مطلب دیگر هم تحلیل خودم هست . تحلیل خودم این است که آقای بوش(رئیس جمهور وقت ایالات متحده) اصل عملش - حمله به عراق اشتباه بود. اشتباهی که فشارهایی زیادی بر او وارد کرد و به دنبال یک راه کاری می‌گشت که به اصطلاح بتواند به زبان خودمان توپ را بیندازد توی میدان کسی دیگر تا مقداری از آن فشارها را کم کند. بهترین گزینه‌ای که انتخاب کرد حمله به کنسول‌گری ایران بود. 2 پارامتر را می توانیم در این قضیه ذکر کنیم. یکی بحث اقتصادی بود و دیگری بحث روابط است. در بخش روابط، آمریکایی‌ها به کشوری حمله کرده و آنجا را اشغال کرده بودند. آنها انتظار داشتند دولتی که در عراق به وجود می‌آید، دولت تابع خودشان باشد . دولتی باشد که حلقه به گوش آمریکایی‌ها باشد. اما به صورت دلخواه آنها نشد، به قول خود آمریکایی‌ها؛ زمانی که در اسارت بودم از خودشان می شنیدم که می گفتند: " ما فقط خیابان‌های عراق را داریم وهیچ اختیاری در دولت نداریم . دولت همه در اختیار جمهوری اسلامی است ". البته به این شکل که آمریکا‌ ئی ها می گفتند نیست ولی من فقط نقل قول کردم. آنها می خواستندکاری کنند تا این روابط ایران و عراق از بین برود. به همین دلیل این عملیات را انجام دادند که جمهوری اسلامی را در موضع قرار دهند. بعد که ایران با دولتمردان عراقی در موضع قرار گرفت، یک سری اتفاقاتی بیفتد که روابط بین دو کشور خدشه‌دار شود. اما این اتفاق نیفتاد و این جریان برای امریکایی‌ها خیلی گران تمام شد. در بخش اقتصادی هم آمریکا کلی هزینه کرده بود و می‌خواست در این قضیه هم سودی از عراق ببرند. مطلبی که از خود عراقی‌ها شنیده بودم این است که: " به نفع ماست که از نظر اقتصادی با جمهوری اسلامی کار کنیم تا با دولت‌های غربی و کشورهای اروپایی، برای اینکه هزینه حمل و نقل از ایران برای ما راحت‌تر است تا اینکه بخواهیم از جاهای دیگر نیازهایمان را تامین کنیم ". باز این نقل قول خود این عراقی‌ است که " ما به کار ایرانیان بیشتر اطمینان داریم ". *فارس: چه کسی این مطالب را می گفت؟ قائمی حیدری: آقای "نیچران ‌وان بارزانی " به عنوان رئیس حکومت کُردی که حرف ایشان حرف یک آدم معتبر است. در بحث پزشکی هم ایشان می گفت: " بهترین دکترها و ارزان‌ترین دکترها در ایران است و به نفع مردم ما است که با ایران تعامل داشته باشیم " . این مطالبی بود که ما از مسئولان عراقی و مناطق کُرد نشین می شنیدیم. این جدا از صحبت‌های مردم بود که به ما مر اجعه می کردند و صحبت می‌کردند، که چرا ما می‌خواهیم هزینه کنیم به کشورهای اروپایی برویم؟ خیلی راحت می‌رویم ایران. به هر حال در مسئله اقتصادی هم به این شکل بود. آمریکایی‌ها مجبور بودند یک حرکتی انجام دهند تا این موارد را از جمهوری اسلامی بگیرند؛ مانع از ارتباطات جمهوری اسلامی با دولتمردان و مردم عراق بشوند. در بحث اقتصادی و حتی امنیتی مشکل ایجاد کنند و آن را به گردن ایران بیندازند. اینها اهداف آمریکایی‌ها برای حمله به کنسول‌گری بود. ولی آن چیزی که از دل قضیه درآوردم و خیلی برایم جالب بود، این است که نخستین جلسه بازجویی که ما را بردند؛ چشم ما بسته بود، دستمان هم همین طور . ما را بردند در اتاقی و روی صندلی نشاندند؛ چشمان و دست هایمان را باز کردند . چشم هایم را به سختی باز کردم، دیدم یک آمریکایی‌ روبه‌روی من نشسته است، چند لحظه کوتاهی گذشت. آن فرد بدون هیچ عکس‌العملی بلند شد و روی تخته وایت‌برد نوشت " 444 ". رو به من کرد و گفت: "این چیست؟ ". گفتم: "444 ". گفت: "یعنی چه؟ ". برای مرتبه دوم گفتم: "444 " . گفت: "معنیش را نمی‌دانی؟ ". گفتم: " نه، معنیش را نمی‌دانم ". گفت: "شما ایرانی‌ها 444 روز دیپلمات‌های ما را نگه داشتید ". تازه متوجه شدم که این حرکت برای چی بود. به او گفتم: " جمهوری اسلامی کار خوبی کرده است "، از حرف ناراحت شد وگفت: " NO ، NO ". گفتم: " چرا، کار خوبی بود. اگر کار خوبی نبود که شما انجام نمی‌دادید. فقط یک فرقی بین اینها هست ". گفت: " فرقش چیست؟ ". گفتم: " شما در کشور ما مشغول براندازی نظام نوپای ما بودید، نظامی که حق قانونی خودمان بود، تازه دولت هم این کار را نکرد(اشغال سفارت)، دانشجوهای پیرو خط امام (ره) این کار را انجام دادند و دیپلمات‌های شما را گرفتند ولی ما در کشور ثالثی هستیم و داشتیم خدمت می‌کردیم ". از صحبت های من خیلی ناراحت شد و جلسه بازجویی را به هم زد. چشم‌ ها و دستمان را بستند و پاهایمان را زنجیر کردند و به سلول انفرادی‌ بردند. آمریکایی‌ها برای این کارشان به غیر از آن مسئله‌ای که گفتم، بحث انتقام 444 روز بود. فکر می‌کنم شکستی که خورده بودند را باید یک جوری پوشش می‌دادند. مانند کسی که یک کاری را انجام می‌دهد و می‌خواهد گردن کس دیگری بیندازد. آمریکایی‌ها می‌خواستند انتقام حمله قبلی را بگیرند؛ همین و غیر از این چیزی نیست. *فارس: نحوه بازداشت تان چگونه بود؟ قائمی حیدری: آن روز دیر وقت بود و ما همه خسته بودیم و زود خوابیدیم. هوا خیلی سرد بود و پنج نفرمان دراتاقی که آخرین اتاق مجموعه کنسول‌گری بود، خواب بودیم. این اتاق امنیتش از اتاق‌های دیگر بیشتر بود، به خصوص در زمان انفجارها و اتفاقات دیگر هم، استحکامش بیشتر بود. دلیل دیگر و مهم تر ازهمه برای استفاده از این اتاق این بود که چون در آنجا وسایل گرم کننده بیشتر با برق کار می‌کرد و نفت خیلی کم بود. شاید در روز 3 الی 4 ساعت بیشتر برق نداشتیم، لذا مجبور بودیم یک چراغ روشن در یک اتاق بگذاریم و همه در یک اتاق بخوابیم. به هر حال ما پنج نفر در یک اتاق خواب‌ بودیم. ساعت حدود سه و سی دقیقه صبح بود که صدای انفجار و تیراندازی را شنیدم و از خواب پریدم. در صدد این بودم که بدانم این صداها برای چیست؟ به سالن کنسولگری آمدم و دیدم شیشه‌ های ساختمان ریخته است. درب ورودی کاملا منفجر شده بود و دیگر دری وجود نداشت، ولی هیچ فردی را ندیدم. سرک کشیدم ببینم چه کسی جسارت کرده و به کنسول گری حمله کرده است. سربازان آمریکایی ما را با دوربین مادون قرمز کنترل می‌کردند و من را می‌دیدند. خودشان را به من نشان دادند و متوجه شدم آنها، آمریکایی‌ها هستند، با لباس نظامی و تجهیزات کافی. با سرعت به اتاق برگشتم و صدا زدم: " عباس، موسی، حمید، باقری بلند شید، آمریکایی‌ها حمله کردند ". بچه ها را بیدارکردم و بلافاصله تلفن موبایلم را برداشتم و با وزارت امور خارجه تماس گرفتم. یعنی نخستین کسی که فی‌البداهه به جمهوری اسلامی خبر داد که آمریکایی‌‌ها به کنسول گری حمله کرده‌اند، من بودم. به مسئول مستقیم خود در وزارت خانه گفتم: "آمریکایی‌‌ها به ما حمله کرده اند، ما چه کار کنیم؟ تکلیف ما چیست؟ " داد می‌زدم. حالا حسابش را بکنید، در آن شرایط سخت، بچه های وزارت خارجه حرف های ما را باور نمی‌کردند. فکر می‌کردند که شوخی می‌کنیم؛ صدای تیراندازی در همه جا می‌آمد. موبایل را به سمت صدای تیراندازی گرفتم و از این سمت صدا را شنیدند و متوجه شدند. مسئولین وزارت خارجه گفتند: " الان پیگیری می‌کنیم، منتظر جواب باشید " . در این فاصله بیکار ننشستم و با نماینده آقای بازرانی تماس گرفتم. چون ما در منطقه تحت حمایت آنها بودیم وعراقی‌ها باید از ما حفاظت می‌کردند. اعتراض خودم را به یکی از نزدیکان بارزانی اعلام کردم و گفتم: "آمریکایی‌ها جلوی درب کنسول گری ایران هستند ". در ابتدا باورش نشد وگفت: " نه اصلاً امکان ندارد ". گفتم: "چی ‌امکان ندارد، الان دم درند ". گفت: " الان می‌روم پیش‌ آقای بازرانی و جریان را به ایشان می گویم ". گفتم: "سریع ". مجدداً از وزارت امور خارجه با ما تماس گرفتند و گفتند: "چه شد؟ " گفتم: "هیچی، آمریکایی‌ها هنوز اینجا هستند ". گفتند: " این امکان هست که از صحنه خارج شوید " گفتم: " بررسی می‌کنیم ". آمریکا یی ها دور تا دور ساختمان را گرفته بودند و ما هنوز نمی‌دانستیم که پشت ساختمان هم آمریکایی‌ها هستند. چون من آنها را فقط جلوی در ورودی ‌دیدم. به این فکر افتادیم که از ساختمان خارج بشویم، تنها راه فرار هم پشت‌بام بود. حرکت کردیم به سمت پشت‌بام و در بام را که باز کردیم، دیدیم آمریکایی‌ها روبه روی ما هستند و محاصره شده‌ایم. هلی‌کوپترهایشان هم بالای سرمان بود و امکان اینکه آنجا را ترک کنیم نبود. صحنه ها دقیقاً‌ مانند فیلم‌های آمریکایی بود که قبلا دیده‌ بودم. برگشتیم به داخل ساختمان و درب پشت بام را بستم و قفل زدم، در راه بازگشت دیدم که یک آمریکایی‌ روبروی مان ایستاده و اسلحه‌اش را رو به ما گرفته است. سریع خودمان را در یکی از اتاق ها انداختیم و درب را قفل کردیم. همه جا تاریک بود، از قبل برق‌ها را قطع کرده بودند و هیچ وسیله‌ای هم نبود که آنجا را روشن کنیم. آمریکایی‌ها هم تند تند می‌گفتند: " دست‌هایتان را روی سرتان بگذارید و بیرون بیایید ". آمریکایی ها همراه خود کسی را آورده بودند که صحبت های آنها را به فارسی ترجمه می کرد. ما طبقه دوم ساختمان کنسول گری بودیم. دو نفر(حمید و باقری) از بچه‌ها که در طبقه پایین بودند را آمریکایی‌ها بازداشت کردند. تنها من بودم، عباس و موسی. در همین حین درب ورودی پشت بام منفجر شد، آمریکایی‌ها به سرعت داخل ساختمان شدند. تلفن شروع به زنگ خوردن کرد، از وزارت امور خارجه بود. گفتم: " از بالا‌ و پایین آمریکایی‌ها به داخل آمده‌اند و دیگر راهی برای فرار نیست " . از آن سمت به ما دستور داده شد : "پس شما تسلیم شوید ". کاری هم از دستمان بر نمی آمد. فقط می‌توانستیم در پله‌های کنسولگری باشیم و راه دیگری نبود. چشم ، چشم رو نمی دید. من نفر اول بودم و عباس پست سرم ایستاده بود. آخرین باری که با وزارت خارجه تلفنی صحبت کردم ما دو نفر پشت سرهم بودیم. تلفن من دیگر کارایی نداشت، تلفنم را زدم به دیوار و خردش کردم. آمریکایی‌ها ما را گرفتند و بلافاصله روی سرمان گونی‌ کشیدند. *فارس: به همان حالت خشنی که تلویزیون نشان می‌دهد با عراقی‌ها رفتار می‌کنند؟ قائمی حیدری: رفتارشان خیلی بدتر از آن بود. روی سرمان گونی کشیدند و دستمان را بستند و ما را بردند آن سمت کوچه کنسول‌گری. ابتدا دست ما را از جلو بسته بودند، من احساس کردم که امریکایی‌ها که با هم صحبت می‌کردند به هم می‌گفتند: " چرا دستشان را از جلو بسته‌ای؟ باید از پشت می‌بستی " . با دست‌بندهای پلاستیکی دست ما را بسته بودند و بدجور هم تنگ بود، خیلی محکم و تا آنجایی که جا داشت کشیدند. به طوری که دست بند رفته بود توی گوشت دستم فرو رفته بود. فریاد هم که می‌زدیم ما را کتک می‌زدند. حتی دهان که باز می‌شد ما را می‌زنند. با خودم گفتم درد که داریم می‌کشیم، می‌خواهیم اعلام هم کنیم دستمان درد می‌کند کتکمان می‌زنند. ولش کن، بذار درد بکشیم. درد دست بند حداقل یکی‌ است، نمی‌شود که همه‌اش را با هم تحمل کرد. مدتی ما را روبه‌روی ساختمان کنسول گری در داخل کوچه نگه داشتند. *فارس: شاید این سوال خوبی نباشد، اما می خواهم بدانم درآن لحظات چه حسی داشتید؟ قائمی حیدری: در ابتدا قبل از اینکه ما را دستگیرکنند یک لحظه به یاد بچه‌های که در "مزار شریف " شهید شده بودند افتادم و با خودم گفتم دیگر تمام است.]شهادت دیپلمات های ایرانی توسط طالبان در مزار شریف[ چون آمریکایی ها شدید تیراندازی می‌کردند و انفجارات عجیب ‌وغریبی راه انداخته بودند.گفتم اینها نمی‌گذارند ما زنده از اینجا بیرون برویم؛ حالا تو دل خودمان دعا می‌کردیم و اصلاً یک حالت خاصی به ما دست داده بود. ولی وقتی که ما را گرفتند، احساس می‌کردم که یک نیروی خاصی در ما بوجود آمده است. به آنها اعتراض می‌کردیم و در همان حالتی که ما را می‌زدند و برخورد خیلی بدی داشتند، ما مدام به آنها می‌گفتیم: "چرا به قوانین احترام نمی‌گذارید و به کنسول‌گری حمله کرده‌اید؟ ". مدام با داد و فریاد اعتراض می‌کردیم واصلا یک شجاعت خاصی به ما دست داده بود. اصلاً خودم باور نمی‌کردم که ما را بگیرند و با این شجاعت خاص بخواهیم جلویشان بایستیم. در شرایطی که سربازان آمریکایی واقعا هیچ چیزی حالیشان نبود. *فارس: هراسی نداشتید که این تقابل، باعث کشته شدنتان شود؟ قائمی حیدری: در واقع خیر، در آن لحظه به این فکر نبودیم که کشته می‌شویم. خوب کشته شویم، اتفاق خاصی نمی‌افتاد یعنی ما همه چیز را پیش‌بینی کرده بودیم. شاید الان اگر یک اتفاق بیفتد بگویم می‌ترسم ولی نمی دانم چه حالتی پیش آمده بود که با شجاعت تمام و بدون اینکه یک صدم، ترس در وجود ما باشد، اعتراض می‌کردیم و این حالت برای همه بچه‌ها بود. این شجاعت خاص هم لطف الهی بود که شامل ما شده بود. یکی از بچه‌های ما از ساختمان بیرون نیامده بود ، در ساختمان بود و من نمی‌دانستم. *فارس: آنها تعداد افراد شاغل درکنسول گری را می‌دانستند؟ قائمی حیدری: فکر می‌کنم که یا از بچه‌ها سوال کرده بودند یا از قبل می‌دانستند، از من که چیزی نپرسیده بودند. ولی من دیدم که با بلندگو یکی از بچه‌ها (حمید) داد می زند: " موسی بیا بیرون، موسی بیا بیرون ". از سر و صدا حمید در پشت بلندگو تعجب کردم. بعدها خود حمید گفت: " آمریکایی‌ها به من گفتند ما می‌خواهیم وارد ساختمان شویم و انفجار انجام دهیم، اگر کسی داخل باشد آسیب می‌بیند، بگویید بیاید بیرون ". به هر حال حمید هرچه با بلند‌گو فریاد می‌زند که موسی بیا بیرون، فایده‌ای نداشته و نهایتاً آمریکایی‌ها حمید را مجدد می‌فرستند که برود و موسی را بیرون بیاورد. آنها مطمئن بودند که کسی نمی تواند از منطقه فرار کند، دور تا دور ساختمان را دست خودشان گرفته بودند. همه چیز دست خودشان بود. حمید وقتی به داخل ساختمان می رود به فکرش می‌افتد که فرار کند. می‌رود طبقه بالا و همان راهی را که ما انجام داده بودیم تکرار می‌کند، سربازان آمریکایی که در طبقه بالا بودند، او را بازداشت می کنند. اتفاق جالبی که هنگام بازداشت حمید افتاد این بود که وقتی او را می‌گیرند و روی زمین می‌خوابانند - مانند صحنه هایی که تلویزیون نشان می‌دهد و روی کمرش پا می‌گذارند- در این گیرودار موبایلش زنگ می‌زند. امریکایی‌ها یک دفعه حمید را رها می‌کنند و می‌روند عقب، فکر می‌کنند که الان منفجر می‌شود. وقتی متوجه می‌شوند که خطری ندارد دوباره او را می‌گیرند و موسی را هم از توی ساختمان بیرون می‌آورند. بعد از آن ما را برداشتند و با بدترین وضع؛ چشم‌ها و دست‌های از پشت بسته ، تا فرودگاه توی خیابان می‌کشاندند. کنسول‌گری ایران پشت ساختمان پارلمان دولت کُردی است و تا فرودگاه اربیل، حدود 3 الی 4 کیلومتر فاصله است. ما را کشان کشان در خیابان باپای پیاده به سمت فرودگاه بردند. فکر کنم یک و نیم الی دو کیلومتر که راه رفته بودیم زمین گیر شدیم. ما را روی زمین نشاندند. هوا هم سرد بود. زمانی که کنسول گری توسط آمریکا یی ها مورد حمله قرار گرفت، هیچ کدام از بچه ها لباس گرم ومناسب به تن نداشتند به همین سرما خیلی اذیت مان کرد. حدود 2 ساعت در آنجا زمین گیر شدیم، شاید هم بیشتر و برای من سؤال پیش آمده بود که چرا اینها ما را در این سرما نگه داشتند؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ بعدها که آزاد شدیم با بچه‌های سفارت که صحبت می‌کردیم و جریان را برایشان توضیح می‌دادیم که چه اتفاقاتی افتاده، آنها می‌گفتند: آمریکایی ها می‌خواستند شما را به فرودگاه اربیل ببرند و ازعراق خارجتان کنند که آقای بارزانی بعد از اینکه من به نماینده‌اش تلفن زده بودم و اعتراض کرده بودم، نیروهایش را گسیل می‌دهد به سمت فرودگاه و آنجا را محاصره می‌کنند. یعنی در اصل نیروهای عراقی، آمریکایی ها را محاصره می‌کنند و درگیر می‌شوند. همانجا از نحوه صحبت کردن آمریکایی‌ها مشخص بود که اتفاق خاصی افتاده است. بعدها شنیدیم که آقای بارزانی در دیدارهایی که با مسئولان ایرانی داشته، گفته است که من نیروهایم را به آنجا بردم و آمریکایی‌ها را محاصره کردم و نهایتاً با آمریکایی‌ها به این توافق رسیدم که 5 دیپلمات از عراق خارج نشوند. این مطلبی است که آقای بارزانی طی گزارشی که به مسئولان جمهوری اسلامی داده بود، عنوان کرده بود و چون ما آنجا زمین گیر شده بودیم پس می توان نتیجه گرفت‌ حرفش صحت دارد. در همین حین هلکوپتر‌هایشان نشست و ما را سوار کردند. با بدترین وضع ما را کتک می‌زدند. آنقدر لگد زده بودند که من هنوز آثارش درگردنم مانده است. این آثار ماندگار از آن دروان است. در مدت اسارت مدام تحت درمان قرار داشتیم، چون بدجوری کتک زده بودند و آسیب دیده بودیم. تصور من این است که چون آمریکایی‌ها، زبان فارسی بلد نبودند؛ وقتی مثلاً می‌گفتیم که دستمان درد می‌کند آنها فکر می‌کردند که به هم پیغام می‌دهیم و به سوی ما حمله می کردند . حالا دست ما از پشت بسته است و اجازه نمی دادند سرمان را هم بلند کنیم. باید همین طور می‌ماندیم و کوچکترین تکانی که می‌خوردیم، می‌زدند. اگر صدایمان هم در می‌آمد، باز هم کتک می‌زدند. مثلا پلاستیک دست‌بند در گوشت دستم رفته بود و یک آخ که می‌گفتیم، ما را می‌زدند. به آنها دستور داده بودند که اینها یک کلام صحبت نکنند. ما را سوار هلیکوپتر کردند و از آنجا بردند به یک فرودگاهی درمنطقه "بلد "، در شمال بغداد بردند. آنجا تقریبا فکر می‌کنم که دو ساعتی در سرما توی فرودگاه ماندیم. ساعت حدود 11صبح بود. چند ساعتی می شد که هیچی نخورده بودم،‌ حتی آب برای خوردن نداشتیم. وقتی آدم در شرایط خاصی قرار می‌گیرد معمولا دهانش خشک می شود، دهان ما خشک شده بود. سرما هم به این مشکلات اضافه شده بود. یک حالت عجیبی به ما دست داده بود؛ به آمریکایی‌ها هم که می‌گفتیم آب، کتک می‌زدند. چون نمی‌دانستند ما چه می‌گوییم و به تصور من شاید می‌دانستند و به آنها گفته بودند که با اینها بد برخورد کنید. یکی دو ساعتی آنجا ما را معطل کردند و روی زمین نشاندند. بعد دوباره هلیکوپترها را عوض کردند و این دفعه دو نفر ما توی یک هلی کوپتر بودند، دو نفر توی یک هلی کوپتر دیگر و یک نفرمان هم در یک هلی کوپتر دیگر. در واقع سه هلی کوپتر بود. همان حالت‌های قبلی هم بود. سرمان پایین باشد، کتک زدنشون بود، دست بسته و حتی دست را که گفتیم، بدتر کرد و دستبند را بیشتر کشید. ما را به مکان دیگری بردند و سوار ماشین کردند . مدتی ما را چرخاندند و لباس هایمان را هم گرفتند و لباس نارنجی به ما دادند. *فارس: اسم زندان و مکان آن را می‌دانستید؟‌ قائمی حیدری: نه اسم و نه مکان را می‌دانم. جالب بود که حتی بچه‌های صلیب سرخ هم که آمده بودند و با آنها صحبت می‌کردیم، آنها هم از این زندان اطلاعاتی نداشتند. آنجا یک سلول بسیار کوچکی بود که فکر می‌کنم 70 در 70 سانت بود. دست‌هایمان را از پشت باز کردند و از جلو بستند و ما را در سلول انفرادی انداختند. پاهایمان را هم نمی‌توانستیم دراز کنیم. هر نفرداخل یک سلول بود و از هم خبر نداشتیم. تقریبا سر و صدای زندانیان می‌آمد، جیغ و دادهای بلند. مشخص بود که زندانیان را شکنجه می‌دادند. فضای عجیبی داشت؛‌ دیوار‌های سلول هم سیاه بود و اصلاً یک حالت وحشتناکی داشت. دراینجا یک اتفاقی افتاد؛ ما می‌خواستیم به دستشویی برویم. در سلول که دستشویی نبود؛ داد و بیداد کردیم و سرباز آمریکایی‌ آمد، به هر صورتی بود به او فهماندم باید به دستشویی بروم. "W.C ". رفت و برگشت و خیلی برای من جالب بود ، که با20 نفر برگشت. بیست نفر برای مراقبت از یک نفر. چشم ما را بستند و از سلول ما را در آوردند. همه این افراد دور من حلقه زده بودند تا ما را به دستشویی ببرند. آن هم نه آدم‌های معمولی، آدم‌هایی بودند که واقعاً آموزش‌های آنچنانی دیده بودند. وقتی وارد دستشویی شدم نگاه کردم متوجه شدم که آنجا آب ندارد. به نظامی آمریکایی‌گفتم: " اینجا که آب ندارد ". گفت: " آب ممنوع است ". گفتم: " اینطور که نمی‌شود اگر ممنوع است من هم دستشویی نمی‌روم " و به بیرون آمدم. حتی برای شستن دست هم اجازه ندادند که دست بشوییم و من را به زندان برگرداندند. بعد از ساعاتی آمریکایی‌ها آمدند و لباس‌های شخصی مرا پس دادند، به یک روایت خوشحال شدم که آمریکایی‌ها به اشتباهشان پی بردند و ما را آزاد می کنند. تقریبا خوشحال شدم و به خودم گفتم به خیر گذشت. یک ربع ، بیست دقیقه‌ای که گذشت آمریکایی‌ها دوباره آمدند و اشاره کرد که به پشت برگردم، مجدد دستم را بستند و دوباره بدتر از دفعه قبل هم بست. آنجا متوجه شدم که دیگر آزادی در پیش نیست. اگر می‌خواستند ما را آزاد کنند این طوری دستم را نمی‌بستند. معلوم بود یک برنامه دیگری دارند. چه اتفاقی افتاده که ما را از آن زندان مخوف به جای دیگری بردند؟ بعدها که اخبار به دستمان رسید متوجه شدیم که همان روز که آمریکایی‌ها به ما حمله کردند و ما را گروگان گرفتند، دولت عراق و شخص آقای " جلال طالبانی "، آقای " نوری مالکی " نخست‌وزیر عراق و " هوشیار زیباری " وزیر امور خارجه هر کدام جداگانه بیانیه‌ای صادر کرده اند و اقدام آمریکایی‌ها را محکوم می‌کنند. از طرفی هم وزارت امور خارجه ایران هم ساعت 9 صبح همان روز پنجشنبه، بیانیه‌ای صادر می‌کند و اقدام آمریکایی‌ها را محکوم می‌کند. من فکر می‌کنم این تغییری که در رفتار آمریکایی‌ها به وجود آمد، تحت فشارهای بین‌المللی بود که به آنها وارد شده بود. بالاخره آنها باید نسبت به عملکرد خود پاسخ می‌دادند. آن زندان هم ‌زندانی بود که بعید می‌دانم می‌توانستیم از آن سالم بیرون بیاییم. عجیب وحشتناک بود . در ملاقاتی که با صلیب سرخ هم داشتیم آنها به دنبال این بودند که آدرس آنجا را پیدا کنند. از آنجا ما را به جای دیگری منتقل کردند که حدود سه ساعت و نیم سوار هلی‌کوپتر بودیم. البته ما آن موقع نمی‌دانستیم که آنجا کجاست؟ حدود یک ماه بعد متوجه شدیم که فرودگاه بغداد است. ما را دوباره سوار ماشین کردند و شروع کردند به گشت زدن. یک دست‌انداز داشت که من دو سه باری امتحان کردم، هر بار از عدد یک می‌شمردم و به عدد هفت که می‌رسیدم دوباره همان دست‌انداز تکرار می‌شد. متوجه شدم که اینها دارند ما را دور خودمان می‌چرخانند. ما را به یک سالن بردند و از این جازهای آمریکایی گذاشتند، صدایش را هم بلند کرده بودند توی مغز ما و اجازه فکر کردن را به ما نمی‌داد. حالا درد این دستبندهای پلاستیکی و درد کمر، درد لگدهایی که به گردن‌مان زده‌ بودند، هم بود. همه اینها طاقت ما را گرفته بود. در این گیر و دار صدای یک نفر را شنیدم که داشت فارسی صحبت می‌کرد، ‌صدای یک زن بود. *فارس: چی‌می‌گفت؟ قائمی حیدری: داشت به یک نفر می‌گفت : "ساکت،‌ صحبت نکنید ". *فارس: به چه‌ کسانی می‌‌گفت؟ قائمی حیدری: ما پنج نفر را از هم جدا کرده بودند، به دیگر بچه ها می‌گفت اما من صدایش را شنیدم. صدایش کردم و نسبت به دستم اعتراض کردم، چون دستم داشت واقعاً‌ کلافه‌ام می‌کرد. گفت: " صبر کنید، یکی یکی شما را می‌بردند، تحمل کنید تا نوبت‌تان شود ". فکر می‌کنم حدود یک ساعت و نیم گذشت تا نوبت من شد. می‌خواستند دستبند را باز کنند اما آنقدر محکم بسته بودند که خودشان هم نمی‌توانستند. قیچی که داشتند به زیر دستبند نمی‌رفت، خود آمریکایی‌‌ها وقتی وضعیت دست من را دیدند ناراحت شدند. لباسمان را عوض کردند، یک لباس نارنجی دادند و ما را به سلول انفرادی بردند. سلول انفرادی یک متر در یک متر و نیم. آنجا قانونش این بود که باید 24 ساعت با دستبند باشید و بعد از 24 ساعت، دستبند را باز می‌کردند البته دست‌بند را دیگر از پشت نمی‌بستند از جلو می‌بستند. ما را انداختند در سلول و دستمان را بستند. یک دوربین در سلول نصب بود و تمام حرکات ما تحت کنترل امریکایی‌ها بود. مثلاً اگر چشم ما می‌رفت روی هم محکم به درب می‌کوبیدند که نخوابیم. لبمان تکان می‌خورد، می‌دویدند که ببینند چه می‌گوییم. بعد از مدتی که به محیط آشنا شدم، سر به سرشان می‌گذاشتم و لبهایم را الکی تکان می دادم. آنها هم با عجله درب سلول را باز می کردند و می گفتند با چه کسی صحبت می کردی؟ تقریباً یک ساعتی گذشته بود که ما را برده‌ بودند در سلول انفرادی، آمدند و چشم ما را بستند. اینجا یک چیز دیگری هم اضافه شد، یک زنجیر هم به پای‌مان بستند و ما را برای بازجویی بردند. آن برخورد و دیالوگی که ابتدای گفتگو عرض کردم - ماجرای 444 روز- پیش آمد. *فارس: بازجوهای آمریکایی زبان فارسی می دانستند؟ قائمی حیدری: کنارهمه بازجوها، یک مترجم بود که فارسی می دانست و اغلب آنها ایرانی‌هایی بودند که از زمان انقلاب به آمریکا رفته بودند. آنها با لباس شخصی و بدون حجاب بودند. در آن زندانی که ما را بردند مترجمی بود که لباس آمریکایی می‌پوشید، سربازان آمریکایی اسم او " مستر وی " گذاشته بودند. بعد از مدتی که با آشنا شدم، فهمیدم بچه اصفهان ولی بزرگ شده تهران است که به آمریکا رفته بود. باید بگویم که دو سه تا از این مترجم‌ها بچه‌های خوبی بودند که عِرق ایرانی داشتند و از وضعیت ما ناراحت بودند. در بعضی از مواقع هم می‌خواستند یک جوری به ما کمک کنند. مثلاً‌ یکی از آنها که بچه تهران بود می‌گفت: "من شیعه‌ هستم و به این کار خود نیز افتخار می‌کنم ". روزه می‌گرفت و دوست داشت یک جوری به ما کمک کند ولی بر عکس آدم‌های عوضی هم میانشان بود. مثلاً‌ ابتدای بازجویی یک پسر قدبلندی بود که چهره وحشتناکی داشت، با ریش بلند، سرش را هم تراشیده بود و عینک مشکی می‌زد که ما چشم‌هایش را نبینیم. منافق بود. او از امریکایی‌ها بدتر بود و یک جور دیگر بازجویی می‌کرد. به دنبال مسایل خودش بود که من اعتراض کردم و گفتم: من با اوصحبت نمی‌کنم. سه جلسه بازجویی او به عنوان مترجم در اتاق بود و من یک کلمه هم صحبت نکردم. هرچه تهدید کردند، من حریف نزدم . بالاخره قبول کردند و آن فرد را عوض کردند. بقیه مترجمین به غیر از خانم ها که حجاب را رعایت نمی‌کردند، بد نبودند یعنی یک عِرق ایرانی داشتند. ادامه دارد... *گفتگو از حسین جودوی
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد